دوشنبه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

درد مشترک


کاش به جای این همه تعریف و تمجید و تبریک های کلیشه ای
بشینیم یه بار دیگه جدایی نادر از سیمین رو تنهایی نگاه کنیم 
این بار بدون تماشاچی هایی که به صحنه های تلخ فیلم هم می خندند
بدون اونایی که آخر فیلم ،می خوان اونو با اخراجی ها مقایسه کنند
نگاه کنیم و فراموش کنیم که به تماشای یک فیلم از اصغر فرهادی نشستیم
فراموش کنیم که فکرمون هنوز تو سکانس اخر "چهارشنبه سوری "گیر کرده!
درباره ی الی که جای خود داره!
به نظرم حالا وقت اون رسیده که این فیلم رو با یک نگاه دیگه تماشا کنیم
نگاهی فراتر از یک شهر و یک کشور و یک جامعه
حالا دیگه روایت جدایی نادر از سیمین،فقط حرف دل من و تو نیست
آن سوی آب ها هم مردمانی هستند ،که تماشایش می کنند و شاید
تو خلوت خودشون با اون احساس همدردی می کنند!

جمعه ۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

پیش از انکه ملی بشویم



یکی نفت رو ملی می کنه و اسمش برای همیشه تو تاریخ کشورش می مونه
یکی هم با "ملی کردن"اینترنت کشورش ،اسمش رو تو تاریخ ماندگار می کنه
اینم قانونِ  عجیب ماندگاری در تاریخه
که برای خوب و بد ،به یه اندازه اجازه ی ماندگاری می ده
هرچند که همیشه بد های تاریخ ،سهم بیشتری از ماندگاری داشت

جمعه ۳۰ دسامبر ۲۰۱۱

عرف




همین چیزای کوچیک ،همین خریت های ساده
همین شرط های احمقانه ای که من و شما از سر تنبلی
قبول می کنیم و زیر بارش می ریم
پس فردا میشن عرف های جامعه
که هیچ منطقی هم پشتش نیست و همه مجبورن قبولش کنن
مثل همین چیزایی که الان عرف جامعه شده و با هیچ پاک کنی 
نمیشه پاکش کرد

دوشنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۱۱

به دنیا خوش اومدی!


نشستم و نگاش  می کنم . نگاش می کنم و هیچی نمی گم
نه تنها هیچی نمی گم ،که به هیچی هم فکر نمی کنم
فقط یه سری خاطره و حرف و کلمه از جلو چشمام رد می شن 
که روزگاری ساعت ها ذهنم رو درگیر خودشون کردند 
نگاش می کنم . ایمیلی رو که از طرف شرکت میهن نیک اومده
ایمیلی که می گه بیست و پنج روز فرصت داری 
تا دامنه ی دسخط دات کام رو تمدید کنی
اگر تمایل داری بهتره زود تر این کار رو انجام بدی .
راستی آخرین باری که وبلاگم رو به روز  کردم کی بود؟؟
آخرین باری که هوس نوشتن به سرم زد چی؟؟
ایمیل رو می بندم و به ذهن خالی از حرف خودم بر می گردم 
سعی می کنم که با ماجرا فیلترینگ بلاگر و سخت شدن ماجرا
خودمو راضی کنم که ادامه دان این ماجرا احمقانه اس ...
به سرم می زنه که برم چن تا از پست های قدیمیم رو بخونم
برم ببینم اصلا این وبلاگه هنوز سر جاش هست یا نه؟؟
و طبق معمول لذت ِ مرور گذشته همه تصمیم هامو عوض می کنه ! 
*
و امرو"ز دسخط ِ" من دو ساله شد . تولدت مبارک رفیق!



جمعه ۴ نوامبر ۲۰۱۱

آخرین ثانیه های یک زندگی



آقای "مربوط"پدر زن ِ عموی من
هر ثانیه  داره ،به اخرین روزِ زندگیش نزدیک تر می شه
دیابت و پوکی استخوان به قدری مرد ِ ورزشکار ِ سال های دور رو
 ضعیف و شکسته کرده که دیگه به سختی می شه
 بین اون و عکس های روی دیوار خونه شون شباهتی پیدا کرد.
پیر مردی که در روزگار  جوانیش هم هیچ وقت  ادم خوش اخلاقی نبود،
 حالا دیگه با این بیماری ها ،طبیعیه که بد اخلاق تر شده باشه .
با این وجود ،خانوم مربوط ،با تمام مریضی ها و مشکلات ِ
یک پیر زن هفتاد و چند ساله 
مثل یک پرستار هجده ساله از اون پرستاری می کنه
اون رو حمام می بره ،براش لگن می ذاره و تمام روز 
غرولند ها و فحش ها و بد اخلاقی هاش  رو تحمل می کنه
عموجون می گفت : همین روزا یکی از این دوتا می میرن
فقط خدا کنه خانوم مربوط زود تر نمیره!چون بعیده که بعد از اون
کسی بتونه پرستاری ِ آقای مربوط رو بکنه!مجبوریم بذاریمش اسایشگاه
*
زندگی،قوانین خیلی تلخی داره!از کار افتاده که بشی
دیگه دل هیشکی برات نمی تپه!به درد ِ زندگی هیچکس نمی خوری!
بجز اونی که با عشق باهات شروع کرده و دلش می خواد تا اخرین لحظه
عاشقانه کنارت باشه 

یکشنبه ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۱

تابستانی که بر ما رفت



*یک
نیمه ی شعبان بود و به حکم ِ قانون مرخصی های یکی در میون،نوبت ما بود که تو پادگان بمونیم
مثل چند شب ِ قبل ،بعد از نماز جماعت ،جلوی انبار بی -اس نه نفره به خط شده بودیم
عسگری بالا سرمون واستاده بود و مرتب به بهونه های مختلف بشین پاشو می داد
تو بشین -پاشو های اخریش دیگه به زور نفس مون بالا میومد
اون ور دیوار پادگان صدای آتیش بازی و اهنگهای دامبیلی میومد
صدای موزیک ماشینایی که فاصله شون با ما به باریکی ِ یه دیوار بود
اون ور دیوار جشن بود و هلهله،این ور دیوار تنبیه بود و بشین پاشو حالت شنا!!
از قیافه بچه ها معلوم بود که حاضرن نصف زندگی شونو دو دستی بدن و
فقط نیم ساعت جاشونو با بیرونی ها عوض کنند.
اگه فقط نیم ساعت بهمون مرخصی ساعتی می دادن،
نصف مون فرار می کردن و بر نمی گشتن
ساعت ده شب ،همه کنار تخت خبر دار ایستاده بودیم 
رجبیان اومده بود و مثل بز نگامون می کرد
با همون گردن ک و نگاه عاقل اندر صفی اش
نعره کشید که : مثل بچه آدم می رین رو تخت تون  می افتین می میرین،
صدا تون در بیاد همه تونو می ریزم پایین
هنوز از بیرون صدای بزن بکوب میومد،ولی دیگه جون نداشتیم غصه بخوریم

*دو
ماه رمضون بود اینبار نه خبری  از نون کپلی و حلوای مادربزگه بود
نه چایی شیرین خونه و نه خامه عسل و شکلات وانگشت زدن اقا گری
غذای بد مزه ی پادگان که حالا به خاطر کمبود جیره غذایی ،ته دیگش هم بهمون نمی رسید
گاهی با همون یه لقمه نون و پنیر و خرما،یک روز گرسنه گی مون رو به پایان می رسوندیم
گاهی اینقدر بد مزه بود که سطل اشغال ناهار خوری پنج دقیقه هه پر می شد
روزایی که هندونه هم می دادن چقدر سر هندونه دعوا می شد
فکر می کردیم تو ماه رمضون خبری از بیگاری نیس ولی
روز اول یه بلایی سرمون آوردند که همه روزه هاشونو باطل کردند!
اذون رو که می گفتند، شیشه شربت آبلیمو رو یه ضرب می رفتیم بالا
اینقدر آب می خوردیم که باد می کردیم و غذامون تو شیکممون جا نمی شد!
شبای که نگهبان بودیم ،وضع مون خوب  بود ،
به هوای افطاری دو،تا نیم ساعت از سر و ته پست هامون کم می شد
ولی دم افطار هیچ شیر آبخوری ئی دور و ورمون نبود ،باید صبر می کردیم
پاس بعدی بیاد تا بریم و افطار کنیم از اون ور هم  چون دیر تر می رسیدیم 
غذا بهمون نمی رسید .
صبح ها هم همه دنبال سحری بودند ،کسی نمیومد ببینه داریم پست می دیم یا نه!
مام با خیال راحت چرت مکزیکی مون رو سر پست میزدیم
 *سه
آخرین روزای اردوی زندگی در شرایط سخت رو می گذروندیم
روز میدون تیرمون بود . قبل از اردو،منو از گروهان خودمون منتقل کردند گروهان سه
و این به نظرم نهایت خوش شانسی من بود!
گروهان خودمون پوکه اش رو گم کرده بود و سه روز بود دنبال پوکه اش می گشت
من ادم خوش شانسی بودم که مثل بقیه ی دوستام ،مجبور نبودم
سینه خیز تو گرما ی پنجاه درجه ی کوشک رو زمین داغ دنبال پوکه بگردم
شب تولدمه . نه موبایل دارم و نه دسترسی به تلفن. اینجا هیشکی نمی دونه تولدمه
اولین باریه که روز تولدم هیشکی بهم تبریک نمی گه . مهم هم نیس !
آخرین غروب بیابونای کوشک و دریاچه نمک قم رو نگا می کنم
هنوز برام عجیبه که چرا اینجا،تو این موقعیت و تو این لباسم
دلم می خواد زمان برگرده عقب،بره به اون روزی که رفته بودیم دماوند
همون روزی که حوصله ی جمع خونوادگی رو نداشتم
مطمئنم اگه زمان به عقب بر می گشت،
هیچ وقت از اون جمع خانوادگی دور نمی شدم