۱۳۹۶ مهر ۲۲, شنبه

دنیای واقعی


خانم "میم" میگفت تو فلان شبکه ی اجتماعی با اکانت ناشناس
مشغول فعالیت بود که کسی که نباید اوجا رو پیدا میکرد،پیداش شد
و همه مطالبش رو رویت کرد و خلاصه اتفاقی که نباید می افتاد ،افتاد
و حالا مجبوره دی اکتیو کنه و برای مدتی دست از فعالیت برداره
به نظرم همه مون گاهی نیازداریم جایی و در جمعی حضور داشته باشیم
که ما رو نشناسن.به هرحال اونی که آدم رو میشناسه نمی تونه حرفها و حرکت های ادم رو بدون قضاوت بگذاره و گاهی ادم نیاز داره حرفهایی رو بزنه که
با قضاوت دیگران مواجه نشه .با چهره ای واقعی و بدون اون تصویر سانسور 
شده یهمیشه خوشحال که به دوستاش لبخند می زنه و میگه : "رفقا خیالتون راخت !همه چی تخت کنترله!"


۱۳۹۶ مهر ۱۵, شنبه

شمع



هفته پیش تقریبا بعد از پنج شش سال تصمیم گرفتم برم بیرون و عزا داری
مردم رو نگاه کنمعزا داریه اهیی که نه خودم اون رو صحیح می دونستم
و نه اطرافیانم همه چیز بیشتر شکل تفریح داشت تا عزا داری.
طرف در حال خندیدن با دوستاش بود،دسته که راه افتاد رفت
قاطی زنجیر زن ها زنجیر زد،بعد که تمام شد اومد پیش دوستاش

و دوباره شروع کرد به خندیدن
ادمی که عزا داره ،به شکل عمیقی از ته قلب و تمام وجود ناراحته
چطور می تونه الان بخنده ،بلافاصله از شدت غم زنجیر بزنه و بعد دوباره
بخنده
با خودم بیشتر فکر میکنم و به این نتیجه میرسم که اونها هم به بیراهه نمیرن
هر ادمی به اندازه معرفتش ،خودش رو به خدای خودش نزدیک میکنه
با خدا درد دل میکنه . به خدا خواسته هاش رو میگه . شاید اون ادم از
ته دل ناراحت نباشه ولی عزا داری رو نزدیک ترین راه برای اتصال به خدا میبینه
دوستی رو دیدم که شام غریبان زیارت عاشورا میخوند. دوستی که نه نماز
میخونه و نه حجاب داره و پاش بیفته تا  بی نهایت
مشروب میخوره . ازش نپرسیدم که ایا واقعا به این دعا اعتاد داری یا نه
نمی خواستم مزاحم حرف زدنش با خداش باشم . حس کردم چیزی که تو باطنش داره
از اونی که ما تو ظاهر داریم تمیز تر و قشنگ تره!

۱۳۹۶ مهر ۱, شنبه

اول مهر


از اول مهر خاطره های خوبی ندارم اگرچه مثل خیلی ها 
اونقدری که باید از مدرسه رفتن بدم نمیومد
اولین اول مهر زندگیم ،با پدرم رفتیم مدرسه
تا جایی که یادمه بیشتر بچه ها با مادراشون اومده بودن
ولی از اونجا که مادر باید با خواهر به مدرسه میرفت 
با پدرم به مدرسه رفته بودم . وقتی کلاس بندی دانش آموزها
تمام شد همه دانش اموزها سر کلاس بودند جز من که 
وسط حیاط ایستاده بودم . اسم منو تو لیست نخونده بودن
با پیگیری های پدرم فهمیدم اسم من رو اشتباهی تو لیست 
دانش اموزهای سال پنجم نوشتن!
بقیه اول مهر ها هم تعریفی نداشتن !همه شون یه جورایی 
با استرس همراه بود . شاید برای همین باشه که هنوز و بعد از 
این همه سال به اول مهر که نزدیک میشم استرس میگیرم

۱۳۹۶ شهریور ۲۷, دوشنبه

بلند شو پسر !الان وقت گریه نیست


آقای "ص" مراسم عروسی خودش رو از بهشت زهرا شروع کرد 
ماشین گل زده و عروس آراسته اش رو برداشت و رفت به بهشت زهرا
جایی که برای ارامش ابدی مادرشون انتخاب کرده بودند
من که اونجا نبودم ولی اونایی که بودند میگفتند گریه میکرد 
و از بالای سر مزار مادرش  بلند نمیشد
آخر سر یک پیرزن رهگذر اون رو مجبور میکنه که بلند شه 
راه بیفته و بیاد سمت سالن عروسی
این روایت رو هرکی شنید گفت: پسره دیوانه اس.چه کاره آخه؟
اونم شب عروسیش...با اون شرایط
بهش حق میدم .منم اگر جای اون بودم همین کار رو میکردم 
حتی با شدت بیشتر . ادمها زندگی همدیگه رو مثل یک فیلم سینمایی نگاه میکنن
به دور از احساس و به دور از انصاف .شک ندارم
 همه اونایی که گفتن "دیوانه اس"در مقابل مشکلی مشابه 
محکم تر از اون زانو به زمین میکوبند

۱۳۹۶ شهریور ۱۱, شنبه

R.I.P


امروز تشییع جنازه ی یکی از اقوام اقای "ص" بود 
دخترخانوم سی ساله ای که بعد از شش - هفت سال مبارزه با
سرطان بالاخره تسلیم شد و برای همیشه از این دنیا و اون بیماری 
خلاص شد. اگرچه ما هنوز تجربه ی مرگ نداشتیم و مطمئن نیستیم
که کوچه مرگ منتهی به مقصد آرامش میشه یا نه
یکسال پیش در همین روزها مادر آقای "ص" هم به خاطر همین بیماری
به رحمت خدا رفت . اقای "ص" میگفت مادرم اون روزها که زنده بود 
همیشه غصه این بنده خدا رو میخورد و براش دعا میکرد 
هیچ وقت نمی دونست خودش زودتر از اون بنده خدا رفتنی خواهد شد 

چون حاصل آدمی در این شورستان

۱۳۹۶ شهریور ۴, شنبه

پرنده


چهارصد و پنجاه هزار تومن کارت کشید تا
اقای "پت شاپی" عروس هلندی رو از تو قفس در بیاره
با یک سری بسته های حاوی غذای پرنده و متعلقاتش و یک کیسه
تحویلش بده .
از دوستی صحبت میکنم که تو یک خونه پنجاه و چند متری تنها زندگی میکنه
با نگرانی می پرسه اگه روزی چند ساعت تنها باشه
که اشکالی نداره؟؟فروشنده میگه نه .تا دو سه روز عیب نداره فقط
ظرف غداش  حتما باید پر باشه
بهش میگم تو که گل و گیاه زیاد داری. دیگه این کار چیه؟
میگه این فرق داره . جان داره.به محبت  واکنش نشون میده!
آدم به همون اندازه که نیاز به محبت داره ،گاهی احساس میکنه که 
نیاز به محبت کردن داره!