ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۶, شنبه

رفیق بی کلک!



به خدا که فکر میکنم نا خواسته یاد دوستی می افتم که می گفت:
 خوش به حال اونایی که به خدا اعتفاد دارن چون وقتی گیر می افتن
 یکی وجود داره که ازش کمک بخوان!
حرفش جالب بود اگرچه هنوزم فکر  میکنم اونم ته دلش به خدا اعتقاد داشت
 حتی اونی که عمیقا و قلبا به خدا اعتقاد نداره
 هم وقتی یک اتفاقا بد براش می افته ناخواسته یاد خدا می افته
 چون ما ادما همیشه وقت مشکلات دوست داریم یه نفر وجود داشته باشه
 که همه چی رو بندازیم گردنش و با عصبانیت ازش بپرسیم 
چرا این کارو با من کردی؟!
و این وسط چه کسی بهتر از خدا!!

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

نگران


تا جایی که یادمه همیشه هر وقت هرکی از خونه می رفت بیرون 
نگران میشد . پدرم رو عرض میکنم 
نگران می شد و به قول خودش مثل مرغ سرکنده میشد
نگرانی براش بیشتر مثل یک وظیفه بود تا یک احساس!
همیشه چیزی وجود داشت که به خاطرش نگران باشه
شاید از نظرش بهترین جای پیشرفت بشر اختراع موبایل باشه
که میتونه تا حد زیادی از نگرانیش کم کنه!ولی وای به روزی که موبایل
خاموش باشه یا در دسترس نباشه...!
به هر حال ما هم به این احساس پدر عادت کردیم 
و حالا قسمت خنده دار ماجرا اینجاست که وقتی اون 
از سر نگرانی به ما زنگ نمی زنه ،این ماییم که نگران 
اون میشیم و زنگ میزنیم!!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۴, شنبه

بوی بی عیدی!!


بچه که بودیم همیشه از اول اسفند
روزهای باقی مونده به عید رو میشمردیم
هفته اول اسفند که میگذشت بساط ماهی قرمزو
سبزه کنار خیابونها پهن میشد . حال و هوای شب عید
ولمون نمیکرد و بوی عید همه ی شهرمون رو میگرفت
اما امسال! چهارهم اسفنده و هنوز نمیتونم باور کنم که
دوهفته و یک روز به عید مونده ! نه دل خوش عید هست
نه نشونی از عید و نه بوی عید!!
نمیدونم شاید ایراد از روزگار نیست ...شاید برای حس دوباره
بوی عید باید دوباره بچه شد!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۷, شنبه

تویوتا


یکی هم بود که از بچه گیش ارزوی تویوتا به دلش بود
هر وقت تو خیابون تویوتا میدید از ه دل آه میکشید و میگفت ؟چی میشه یك روز منم تویوتا سوارشم؟
خدا که صدای اونو شنیده بود ، یک تویوتا ، از اینهایی که
تو عکس می بینید بهش داد
خواستم بگم وقتی ارزو میکنید ، فقط برند رو مبنای کارتون قرارندید.گاهی وقتهاجزئیات مهم تر از کلیات هستند

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۶, شنبه

خانوم ،بریم؟


همیشه وقتی دور هم جمع میشدیم برام عجیب بود که چرا
اقای "دال" وقتی هنوز شام از گلوش پایین نرفته ببا نگرانی
 به ساعتش  نگاه میکنه و میگه خب خانوم بریم؟!!
برام سوال بود که چرا از دور هم بودن لذت نمیبره 
چرا همه چی به نظرش کسالت باره و لابد ایراد از ماست
که حوصله اش تو این جمع به همین راحتی سر میره 
همه اینها رو درک نمیکردم تا شبی ه وسط 
هیاهو و دست و رقص و جیغ و هورای دوستام 
دلم میخواست زودتر همه چی تموم شه  برگردم خونه!
وسط یک مهمونی تکراری با ادمهای تکراری و رقص با اهنگهای تکراری!
حس میکنم الان راحت تر میتونم به اقای دال حق بدم 
حق داشت که تخت خوابش رو به بودن کنار ادمهای تکراری ترجیح بده!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۱, دوشنبه

اتوبوس


یادش بخیر  قدیم ها که سوار اتوبوس میشدی
(اونم نه اتوبوس های امروزی،اتوبوس ها دو طبقه)
به جای پول نقد و کارت الکترونیکی 
بلیت های کاغذی ای رو میدادیم که تعدا زیادش رو با قیمت 
خیلی کمی خریده بودیم . معمولا هم یکی از بلیت ها استفاده میشد
و الباقی گم میشد!
بعضی ها هم بودند که سوار می شدند و بلیت نداشتند ،
از مردم قرض میکردنو تحویل اقای راننده می دادند
 . بیشتر وقتها هم مردم پول بایت ها رو از هم نمیگرفتند
الان ولی نه دیگه اتوبوس دو طبقه ای هست 
و نه چیزی به اسم بلیت اتوبوس شهری وجود داره .
 اگر کسی هم پول کرایه اتوبوس رو نداشته باشه کمتر کسی پیدا میشه که
حاضر باشه همشهری خودشو رو یک سفر رایگان مهمون کنه!