۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

خونه(1)


یه زمانی ،تو زیر زمین همین خونه ای که میبینین ،همه دور هم جمع بودیم . از در که می رفتم تو، هادی و شورت مامان دوزش رو می دیدم که رو بالشت هشتصد کیلویی اش دراز کشیده بود و سیگار می کشید ،سیامک که پای تلویزیون بود و از فوتبال های دست هشتم افریقا تا سریال دوزاری های شبکه های پنجگانه رو نگا می کرد. مسعود قاتل !!که با موبایلش ور می رفت و نوار مجازش رو گوش می داد . هومن که یا با زنش تلفنی صحبت می کرد یا کرم می ریخت و صدا در میاورد،بابک که قلیونش رو می کشید و هی هوس شمال می کرد! رسول هم که تو اشپزخونه مادری می کرد. کافی بود یک نفر از اینا حوصله شون سر بره و یک کرمی بریزه و یه صدایی در بیاد که همسایه مثل هر شب بیان دم خونمون .شبایی که پلی استیشن می گرفتیم که خونه می شد سن سیرو!
و زندگی به گونه ای تغییر کرد که حالا ،اگر بخوایم دوباره همین ادما رو دور هم جمع کنیم،یکی باید از کرج بیاد،یکی از قم،یکی از ورداورد،یکی (فکر کنم)از فومن ،یکی از....!
به صولتی میگم حواست به این روزامون باشه ،همین افطاری ها،خامه و عسل و خامه شوکولاتی با چایی توئینیگ ها،شاید سال دیگه برامون ارزو بشه .

۴ نظر:

  1. لایک

    :|
    آرزووو میشود , بر فووووورم


    لادن

    پاسخحذف
  2. عمو اینجوری نگو؛ دلم گرفت. ترسیدم

    پاسخحذف

حالا تو بگو