ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

تو روزایی که نبودیم



*خوش می گذره
چند روز تو نوشتنم غیبت داشتم و این اصلا ربطی به مسئله ی وسعت نواحی تحتانی نداره. آخر هفته سر کار نه اومدم اینترنت خونه گی هم قطع بود. تو روزایی که نبودیم اتفاق های خوشحال کننده ای افتاد که موجب شد کمی راحت تر نفس بکشیم و زندگی رو با اتفاقای خوب تر نگاه کنیم . دوتا از دوستای نزدیکم -امین آقا و نژادی -به جماعت عاشقای مقیم مرکز اضافه شدند،خانوم ایکس و آقای ایگرگ در عین ناباوری با هم آشتی کردند (اسمشون رو نمیارم چون مصلحت نیست) و در کنار جمعی از دوستان ،یکی از رفقایی که امسال،سال خوبی رو هم نداشت رو خوشحال کردیم که مجموع اینا سبب شد که ای روزا به ما خوش بگذره.


*هر وقت نگاش می کنم
بالاخره با همت آقای "ب" دستگاه کاپوچ (کاپوچینو) رو راه انداختیم . سیستم آب رسانیش منو یاد فیلم هامون می ندازه و علی عابدینی که تو فیلم اب رو به شهر رسوند!یه شیلنگ کولری از مستراح کشیدیم و به کمک یک عدد ممه به دستگاه وصل کردیم . کارخونه کلاسنو اگر این روزهای ما رو می دید،قطعا در مورد ساخت دستگاه هاش  حتما تجدید نظر می کرد

*پاچه ی حاج حسن
اصولا ما ادمای مردم داری هستیم .شده از جیب خودمون دوبلکس بزنیم ،از جیب ملت نمی زنیم .اما وقتی اسم حاج حسن گاراژی میاد ،همه ی زورمون رو جمع می کنیم که با اقتدار بکنیم تو پاچه اش!حاج حسن ،مدیر گاراژ اتحاد شیرازیه که صولتی توش کار می کنه . این آقا غول مرحله آخر فروگزاری در پاچه ی امت همیشه صحنه دار ِ گاراژ ِ اتحاد شیرازه . تنها کسیه که دلمون براش نمی سوزه. اگرچه خود من همیشه می گم گر تو با بد ،بد کنی پس فرق چیست ؟ولی در مورد این یکی یه ذره این اعتقاده رو ندارم .نمی دوم چرا!می ترسم روزی برسه که دیگران هم در مورد من اینجوری فکر کنن

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

دوتا اتفاق




*اتفاق اول

حتما باید ذهنم تا خرخره درگیر ژنرال باشه که بعد از دوسال کار،کلید کافی نت رو خونه جا بذارم و مجبور بشم دنبال یه راه حل عاقلان واسه جبرا گندی که زدم بگردم . برگشتن اون مسیر ،تو اون ترافیک وحشتناک نه صبح ،بشتر از اینکه احمقانه به نظر بیاد،وحشتناکه . تصمیم می گیرم برم کلید رو از امین آقای گل باغا بگیرم . امین آقا که برای اصلاح کرک و پر مبارکش قصد رفتن به ارایشگاه رو داشت ،از من خواست تا نیم ساعت صبر کنم و بعد از کار اون دوتایی با هم بریم سمت سید خندان . منم که دیدم دیگه دیر تر از اون شده که رفیق و هفتادو چند ساله و آقا غر(که اخیرا کمتر می بینمش) پشت در باستند . قبول کردم . تو خیابان شریعتی داریم می ریم و امین آقا داره در مورد هومن زندی صحبت می کنه که خونه ی جدیدش دو تا کوچه پایین تر از خونه شونه !هنوز امین حرفش تموم نشده بود که دیدم هومن داره تو پیاده روی خیابان شریعتی قدم می زنه!


*اتفاق دوم

با پرتوی نشسته بودیم  و آهنگ جوادی های حسن شماعی زاده گوش می دادیم . بین اون همه فولدر موزیک خارجی رفتم سراغ تریسی چاپ من . صداش رو دوست دارم. وقتی داشت می خوند ،یاد چند سال پیش افتادم هنوز دانشجو بودیم . فکرم  رفت تو اون زیر زمین فکسنی که با بدبختی با سیامک و هادی پیدا کرده بودیم . یاد هادی افتادم که الان دزفول خدمت می کنه. ترسی چاپ من دوست داشت. روزایی که خونه خلوت تر بود،گاهی چاپمن می ذاشت و با همون شورت سفید کذایی(که قدمت تاریخی داشت)کف خونه گربه وار ولو می شد ،پاهاش رو می نداخت رو هم ،سیگار بهمن یواش !(بهمن باریک) می کشید و گاهی با سوت آهنگ رو همراهی می کرد! داشتم فک می کردم چند ماهه هادی رو ندیدم که یوهو در رو باز کرد و اومد تو!
*یک تجربه ی شخصی
هر وقت به کسی ، چیزی یا اتفاقی زیاد فکر می کنی، باید منتظر حضورش هم باشی
موزیک

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

اگه من مجیدی بودم




*دوست خوب
تازگیا یه دوست خوب مهربون پیدا کردم .از اون دوستایی که می شه روی هر روز دیدنشون حساب کرد.مثل بقیه ی ادمایی که هر روز می بینمشون استرس داره و نگرانه . وقتی با هم صحبت می کنیم آروم می شه و وقتی آروم می شه بیشتر با هم رفیقیم!
دوست جدید من یک پیرمرد هفتاد و خورده ای ساله اس!چند روز پیش اومده بود که تا از طریق سایت امار،نتیجه ی ثبت نام یارانه اش را تایید کنه. هر روز صبح اول وقت میاد و می پرسه :آقا اون اطلاعاتی که واسم تایید کردی،سرجاشه؟چک می کنی ببینی عوض نشده باشه؟؟مطمئن باشم؟؟اولا رو اعصابم بود ولی الان دیگه اینجوری نیس. ادم گاهی وقتا می تونه به اون چیزایی که اذیتش می کنه عادت کنه و باهاشون دوست بشه
*اگه جای مجیدی بودم

بی خوابی واسه هرکی نشونه ی بدی باشه،واسه من خیلی خوبه!نشون می ده که حالم خوبه!اخیرا دو تا عادت بد ِ بی خوابی و پر خوری دوباره اومدن سراغم (کلا ادمی که بیداره و کاری نداره باید  بخوره)  دیشب و در لحظات بیداری بعد از مدتها خبرای داخلی رو از رسانه های مجاز مطالعه کردیم . جشنواره ی فیلم فجر تو سکوت کامل شروع شده و تقریبا هیچکدوم از چهره های مطرح سینمایی توش نیستن . نکته ی جالبش حضور به رنگ ارغوان بود که ساخته ی توقیف شده ی ابراهیم حاتمی کیا بود .فیلمی که سال 83 ساخته شده بود و توقیف شد و به جشنواره نرسید و اگه اشتباه نکنم همون سال بود که مجید مجیدی ،یکی از جوایزی که بخاطر بید مجنونش از دست رسول ملاقلی پور  گرفت رو به حاتمی کیا هدیه کرد.حالا فک کن تو جشنواره ای که خبری از فیلم های درست و حسابی نیست ،قراره فیلم توقیف شده حاتمی کیا  باشه و طبیعیه که از الان بشه نصف جایزه ها رو به حسب اون واریز کرد.حالا بعضی ها می گن حاتمی کیا نباید فیلمش رو میاورد تو جشنواره و باید تحریم می کرد که فکر کنم حرفشون خیلی منطقی نیست. بعید می دونم حاتمی کیا اینقدر عوض شده باشه که بخواد حرف دل اکثریت مردم رو بزنه.حالا فک کن مجید مجیدی بخاطر این کار حاتمی کیا از دستش شاکی بشه و بره در خونشونُ بگه سیمرغم رو پس بده!من جای مجیدی بودم حتما این کار رو می کردم



ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

زندگی از راه دور


(عکس کاملا تزئینی)

*استرس
یکی از چیزایی که اخیرا زیاد دارم می بینم اینه که همشهری های محترم ما همه شون تو حالت ریلکس هم اساسا استرس دارن !دیروز یه اقای میانسالی واسه کارش اومده بود اینجا.کارشم البته چیز خاصی نبود،شاید یه پیرینت و تایید معمولی. ولی اینقدر استرس داشت که داشتم یواش یواش خودم ُ واسه سکته کردنش آماده می کردم .شاید این واسه اینه که تو جایی زندگی می کنیم که همیشه غیر ممکن ترین اتفاق ها می افته. حالا بعضی ها هم اینجوری نیستن خودون به خودشون ور می رن که استرس بگیرن. مثل همون برادری که دیشب ساعت هشت و نیم شب اومده اینجا می گه چرا سایت سنجش شلوغه؟؟یکی نیس بگه آخه فلان فلان شده!روز اخر ،ساعت آخر اومدی بعد می خوای کاراتون هم انجام بشه؟کلا ما خودمون هم بدمون نمیاد خودمون رو شکنجه بدیم
*صدای در و دیوار
با مهسا نعمت صحبت می کردم . وبلاگ دیروزش نگران کننده بود .آدم نمی تونه نسبت به دوستاش بی تفاوت باشه . می گفت از دست یکی از دوستاش شاکی بوده و یه جورایی به در گفته که دیوار بشنفه ،البته می گفت مثکه طرف هنوز نخونده چون به رو خودش نه آورده!یادم رفت بگم : از دیوار که صدایی در نمیاد!گفتنش چه فایده ای می تونه داشته باشه؟؟
آخه خودم شخصا از این چیزا ،زیاد به در گفتم،دیوار هم شنیده ولی به روی خودش نیاورده

*نغمه های ذرت مکزیکی
اخیرا یکی از کسبه ی محل یه آهنگ ضبط کرده که کار خیلی جالبیه!!ایشون بین دو تا انتخابی که تو موسیقی می شه داشت(رپ دامبیلی و چسناله ) چسناله رو انتخاب کرده!با وجود صدای وحشتناکی که داره،ادعا می کنه که در حد خواجه امیری خواننده اس و حتی ادعا کرده که سیروان ازش خواسته که یه کار مشترک با هم داشته باشن . می گفت یک و نیم میلیون خرج آهنگش کرده!پرسید به نظرت آهنگ می گیره؟گفتم آره!چسناله خوب جواب میده(نگفتم چسناله،گفتم موسیقی سنگین!)از اعتماد به نفسش خوشم اومد . ادمایی که اعتماد به نفس شون بالاست -،شاید تو ذوق دیگران بزنن ولی ،حداقل واسه خودشون این امتیاز رو می سازن که به سختی تحقیر بشن
*می نویسم 
می خواستم از امروز هیچی ننویسم ،ولی ترسیدم نوشتن رو هم مثل چیزای دیگه فراموش کنم !به هر حال ما از امروز،هر روز یه پست حواله ی اینجا می کنیم ،که هم چراغ اینجا خاموش نشه هم نوشتن یادمون نره!البته بیشتر بخاطر دل امین آقا ،که دیروز گفت خاطراتت رو ننویس ولی حداقل مثل قدیم هر چن وقت یه بار یه چی بنویس!رو حرفشم که نمی شه حرف زد



ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

مثل همیشه نیست




یک
با هم صحبت می کردیم. همین دیشب که حالم خیلی خوب بود.  مثل همیشه شاکی بود.از این که چرا مثل آدم حرف نمی زنی!چرا وسط بحث جدی شوخی می کنی؟چرا واقعی فکر نمی کنی؟چرا دوست داری همه چی رو جوری ببینی که دوست داری!جدی بود.مثل همیشه ی این دو-سه سالی که می شناسمش.  اینقدر جدی بود که کلا حال خوبه جاشُ با حال بده عوض کرد
 می گفت وبلاگُ خونده بود. می گفت عجیب نبود که هنوزم به از دست دادن فک کنی و به نداشتن عادت نکرده باشی . وقتی ادم چیزی رو از دست می ده یا گم می کنه،نا خواسته ذهنش از اون بُتی  درست می کنه که تصور پیدا کردن مشابه نازل ترش هم سخته!
کافیه چیزی رو دور از دسترس ببینی تا تو ذهنت ازش یه اسطوره ی استثنایی بسازی!اینا رو خودت قبلا می گفتی!
دو
واسش تعریف کردم بعد از ده ماه چیکار کردم!و گفتم که وقتی داشتم اون کار رو می کردم به کل یادم رفته بود!مثل مبتدی ها شده بودم!گفت این یکی از چیزاییه که  یادت رفته!راس می گفت.به این یکی دو ماهی که رفت فکر کردم!خیلی چیزا یادم رفته بود.به روی خودم نیاوردم. می دونستم چی می خواست بگه!واسش تعریف کردم که تو این دو ماه چی ها اتفاق افتاد . گفتم هر آدمی قسمتی  از انرژیش رو سهم دیگران می دونه. پرسید : هر آدمی؟؟ گفتم : نه!من !گفت : سهم تو از انرژی دیگرانت چی بوده؟؟
سه
گفت ننویس!حداقل برای مدتی کوتاه!زندگی هرچقدرم شیرین باشه ارزش مرور  کردن رو نداره. راس می گفت . موافقش بودم . حرفش رو قبول کردم . تعجب کرد.گفتم اخیرا فهمیدم تو گفتن "نه" مشکل دارم. گفت اینم تو این چن ماه یادت رفته!خداحافظی که کردیم تقریبا سه نصف شب بود. نیاز نبود با چیزی ور برم که خوابم بگیره
چهار
با دوستامون بیرون بودیم. خیلی وقت بود دور هم جمع نشده بودیم. خوش گذشت.دیدن دوستای خوب-حتا در حالت آشفته گی و نگرانی-هم خوبه واسه رفع دلتنگی!حتی اگه همه چی طبیعی نباشه و به زور بخوای طبیعی نشون بدی!بعدش که رفتیم کافی نت بیشتر خوش گذشت. بعد از عروسی هومن اولین باری بود که همه مون می خندیدیم .همه می خندیدن!خندیدن بعضیا رو کلا فراموش کرده بودم. همه چیز آروم بود. خدا پدر سوسن خانوم ُ بیامرزه!شب مهمون داشتیم. همون دوست ِ قدیمی ژنرال! هنوز واسش عجیب بود که چرا من بزرگ شدم ! پیامک،استرس،نگرانی،خشم،غرور،آرامش، نگرانی،تعهد!پشت تلفن ِ طولانی اخر شب یه نفر گفت :خیالت راحت!! همیشه کسی که نگرانه آسیب می بینه،نه کسی که مسبب نگرانیه!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

عقب گرد ،ممنوع




*عوامل محیطی

کلا صبح ها پنجشنبه،عوامل محیطی مخالف استراحت بامدادی ما هستند. امروز یک درویش  ِ بد صدا ،با یه بلندگو هنونه ای شروع کرده بود به "یا علی ،یا علی " خوندن.اونم هشت صبح !پیامک هایی مبنی بر وضعیت بارندگی به ما می رسید. ساعت یازده و نیم قرار داشتم با نژادی. اگه زود تر می رسیدم شاید می رفتیم توچال. قسمت نبود. رفتیم سمت نیاوران . سنت هفته گی کتاب رو به جا آوردیم. یک آقای ابر ریش جای دوستمون تو کتاب فروشی بود. وزن ریشش از کل هیکلش بیشتر می شد. اگه ریشش رو می زد احتمالا معافیت لاغری می گرفت.

*باغ فردوس ،سه بعد از ظهر

با نژادی صحبت می کردیم. مثل همیشه از مشکلات مون.و مثل همیشه بیشتر از گذشته. اینکه شاید حس نداشتن  ِ یه چیز بهتر از حس از دست دادن باشه !  بیشتر شاید من حرف زدم . می گفت حال و احوال این روزای من مثل پارسال اونه . بعد از ناهار اگه بارون نمی اومد می رفتیم بالا تر(احتمالا) اومد و نرفتیم !باغ فردوس یه دوری زدیم و برگشتیم. یه خانومه اونجا بود لاتی حرف می زد .ترسناک بود. سیستم وایرلس اونجا بسیار عالی بود
*برگشت؟؟

قرار بود برم خونه همشیره. بعد از دوسال هنوزم وقتی می خوام برم خونه شون، مسیر رو اشتباه می رم . حدود یک ساعت تو راه بودم.چون مسیر رو اشتباه رفته بودم! وقتی رفتم تقریبا همه ی مهموناش رفته بودند!طبق معمول همه چپ چپ نگام می کردند. تو راه داشتم به  این فکر می کردم که یه راهی رو که یه بار رفتی و جواب نداده رو می شه بازم امتحان کرد یا نه؟یاد دیروز افتادم که وقتی خانوم "ل" پرسید:"الف"  با دوستش آشتی کرد؟گفتم آره ولی دوست داشتم این اتفاق نمی افتاد!چون واسه آینده شون خطرناکه

* برنگشت

تو خونه داشتم با کیبوردم ور می رفتم دیدم یه تیکه زنجیر توش افتاده . با چاقو افتادم به جونش!بعد تصمیم گرفتم همه دکمه های کی بورد رو در بیارم و زیرش رو تمیز کنم. تمیز کردم ولی بعدا هرچی فکر کردم یادم نه اومد که کدوم دکمه جاش کجا بود!بی خیالش شدم  و رفتم کتاب خوندم. دو سه تا تماس تلفنی داشتم که یه جورایی مکمل هم بودن . تصمیم گرفتم با گوشیم اینقدر باز کنم تا خوابم بگیره !سرفه هام کم شده!یاد حرف مادر بزرگم افتادم که گفت یه بارون بیاد و هوا تمیز بشه بهتر می شی!به این فکر می کردم برگشتن به عقب شاید اتفاق خوبی باشه ،ولی در صورتی که یه چیزی اون وسط عوض شده باشه. وقتی هیچی عوض نشده باشه برگشتن به عقب خطرناکه. شاید تو خیلی آسیب نبینی ولی قطعا دیگران رو نابود می کنی.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

شل می شویم



*صدای با صدا



کوچیک تر که بودم،دلم می خواست اقای واحدی-مجری برنامه ی صبح بخیر ایران-رو جر بدم . صداش یادآور صبح های سردی بود که باید می رفتم مدرسه !تو اون سرما و تو اون برفا باید سه ساعت وامیستادیم تا قران بخونن ،ناظم حرف یزنه مام هی صلوات بفرستیم و درنهایت نرمش صبحگاهی و بعد بریم سر کلاس!دوره ی دانشگاه ترمایی که کلاس هشت صبح داشتیم ،یه همچین حسی به صدای حبیب داشتم !هومن بیدار می شد حبیب می ذاشت !بعدا دود سیگار سیامک و هادی هم به ایا اضافه شد!اینا رو گفتم که بگم صبح ها وقتی صدای فارسی وان می شنوم می خوام دونه دونه کاراکتراش رو جر بدم. امروز روز تحریم بود. گوشی نمی خواستم ببرم. بردم تا از موزیکای توش استفاده کنم. ام پی تیری پلیرم(دیبیل دونی) شارژ نداشت.اهنگای قر و قاطی واسه خودشون می خوندن . کریس دی برگ ،اول صبح واقعا عالیه


*باید رفت


روز خلوتیه !موبایلم زرت و زورت زنگ می خوره!با خودم فکر کردم گفتم یحتمل تحریم فرداس !!بعدا فهمیدم امروزه.صولی جون از اتحاد شیراز کانکت شده بود . هیچ چیز مث همیشه نبود خانوم شین احساس کرده که حالم بده و اصرار داره که رو موود بیام .مسنجر رو باز نکردم مثل دیروز و پریروز!ت فکر اینم که دوباره از فیس بوک کوچ کنم به فرند فید آقای "ب" صدا کرده منو!امین اقا هم اومده تا با نوید درس بخونن. می گه یه عکس بیار واسه کارتت1می گم از فیس بوکم در میارم. آقای "ب" کرکره ی پنجره اش رو می ده بالا.خانوم "ن" می گه چرا اینجوری می کنی؟اقای "ب " می گه می خوام هوار عوض شه!(شیشه ی پشت کرکره دوجداره اس و کلا جوریه که باز نمی شه!)نگاش می کنم ،تازه می فهمه چی گفته!حرفش رو عوض می کنه که نور بیاد


*میان برنامه


مشتری: اقا من می خواستم سایتم رو بارگذاری کنم


ما: دستگاه خالی نداریم


مشتری:خودتون باید بکنین!ما بلد نیستیم .اگه بلد بودیم که خونه انجام می دادیم نمیومدیم کافی نت!!


ما:؟؟؟


*دپ به سبک من و صولتی


آقای "ب" با موبایل عکس ازم گرفت قرار شد یکی از عکسای تو موبایلمو بدم بهش. صولی جون از کاراز اومده بود پیش من حالش خوب نبود. قرار شد آهنگ دپ بذاریم و دپ بزنیم .اولین اهنگی که گذاشتیم سوسسن خانوم بود ،بعدشم خانوم ببخشید چن کیلویی شما... صولی می گفت از وقتی خانوم فشارکی اومدهفبه امین آقا می گی برو اونر با کله می ره،حالا اگه جای اون،حمید اونجا نشسته بود،وا میستادما رو نگا می کرد.قرار شد صولی ساعت سه نیم بره،بعد قرار شد چهار با هم بریم ،ساعت پنج و نیم بود که با امین اینا خداحافظی کردیم . نمایشگاه بالای پل یه ماشین هامر اورده بود.با صولی حرف زدیم.می گف خانوم حاجی می خواد برگرده به رابطه!شکلات ریدیم که چز دیگه ای جاش نخریم.


*اخر


اومدم خونه.فرمانده هنوز معتقده که من باید برم دکتر! قول دادم که فردا برم!فک نکنم برم. دلم می خواد تا لنگ ظهر بخوابم. احتمالا اون کار رو هم نخواهم کرد!کارای آرمیک رو گوش می دم . شب های تابستانش عالیه . خوبی موسیقی بدون کلام اینه که شعر نداره!مجبور نیستی چیز شعر گوش بدی!هشت به بعد بود که تلفنا ازاد شد!می شد حرف زد. تو فرند فید یه روم جدید درست کردیم با یکی از بچه ها. خیلی وقت بود فرند فید نرفته بودم . دلم می خواست از فیس بوک بیام بیرون ولی خب فکر کردم دیدم با این کار چیزی تغییر نمی کنه و پشیمون شدم حس می کنم خونسردیم رو از دست دادم .با این وضعیت ،فک کنم در اینده ی نچندان دور مشکل پیدا کنم



ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

عبور




*عادت نشد

فرمانده همچنان تاکید می کنه که باید برم دکتر !!هنوز عادت نکردن به سرفه کردنای من!سه شنبه اس و من به سه شنبه ها آلرژی دارم.(به همون اندازه که نسبت به چهارشنبه ها نوستالژی دارم!!!) دیر می رسم سر کار. منگ خوابم . به این فکر می کنم که رفتارم جوری شده که دورم داره روز به روز خلوت تر می شه !می رسم سرکار. پیامک دوستمون رو می خونم که ماشینش رو داره از پارکینگ در میاره
*ناز نفس ِ ت

نرسیده یه خانوم میانسال اومد. شروع کرد به حرف زدن. پنج دقیقه داشت یک نفس  حرف می زد و من مونده بودم این چرا اختلال تو سیستم  تنفسیش ایجاد نمی شه. می گفت دیشب با بچه تو خونه نشسته بودیم.کانال شش داشت برنامه ی نمی دونم چی چی رو نشون می داد. مام داشتیم نگاه می کردیم یوهو زیر نویس کرد که برای پر کردن فرم استخدام به این سایته مراجعه کنین. پسرمم رفت تو اینترنت ولی هرچی زد باز نشد. من الان اینجا پیش این دختر خانومه که واحد کناریتونه بودم . به اونم گفتم . گفت احتمالا باید با حروف بزرگ اینو می زدین. حالا آوردم خدمت شما. 
بنده در همون ابتدا به ساکن ماجرا فهمیدم تو این ماجرا دست خانوم "ن" در کاره
واسه خانوم "ن" و خانوم فشارکی(منشی اونوریا که جدیدا اومده اسمش بشارتیه ،من اسمش رو گذاشتم فشارکی) یه سی دامبیلی رایت کردم که دوتایی در اوقات بیکاری بچرخونن کمر رو
*از خودم بیزارم

امین آقا می گفت در غیاب ما ،دیروز یک مشتری فلامنکو باز اومده بوده و کلی کار فلامنکو اورده!از شدت هیجان داشتم چاچا می زدم !!با یکی از دوستان تلفنی صحبت کردم. تلفن که قطع شد همون فکرایی که نمیشه نکرد اومدن سراغم. اولش خیلی از خودم بدم اومد . بعد یوهو بدتر شد.بعد از اینکه آدم ضعیفی شدم بدم اومد . بد از اینکه نمی تونم فکر نکنم بدم اومد. وقت بیشتر به حرفای دوستم فکر کردم بیشتر از خودم بدم اومد .یوهو دیدم چقدر از خودم بدم میاد.قرار بود برم جایی که کنسل شد. تصمیم گرفتتم برم سمت ولیعصر از اونورم برم پیش صولتی که واسش آنتی ویروس نصب کنم . امین زنگ زد و گفت خانوم "م" اومده اینجا ببینتت!ازش عذرخواهی کردم. تو محدوده ی ولیعصر بین مطهری و عباس اباد بودم.جایی که خاطراتش از دو سمت چپ و  راست منو می کِشید !انقلاب که رسیدم تصمیم گرفتم برم کافه هنر تا هم یه چی بخورم،هم به خودم یه کم خیانت کنم!!خانوم "پ" پیامک داده بود که دپ زدی؟؟زدم نه!(واقعا هم دپ نبودم) بعد چن تا دیگه که هنوز دارم بهش می خندم !
*دهمین بیست و نهم سال

تماس تلفنی فکر متلاشی شده رو بد تر می کنه. می خواستم هیچی نگم ولی عملا همه چی رو گفتم. تلفن که قطع شد ،نزدیکای مطهری بودم. فرماده زنگ زد و گفت یکی از دوستای قدیمی ژنرال می خواد بیاد خونه . کسی نزدیک به 18 سال بود ندیده بودمش.
خونه که رسیدم تقریبا انرژیم صفر بود. سرفه هه بیشتر شده بود . دوست ژنرال با خونواده اش اومدن . تنها چیزی که ازشون یادمه این بود که دخترشون همیشه می رید تو اساس زندگی ما!بعد از این همه سال اصلا عوض نشده بودند .می گفت چرا اینجوری شدی تو!توقع داشت بعد از مینارسال من همون قدی بمونم . ایمن آقا زنگ زده بود ببینه حالم چطوره. صحبت کردیم .تو حال خودم نبودم چرت و پرت می گفتم. هرچی جدی می گفت شوخی جوابش رو می دادم. یادم نیس مهمونا کی رفتن. یادمه قبل از خواب سرفه می کردم. یادمه که تاریخ رو نگاه کردم که بیست نهم ِ دهمین ماه سال بود. بیست نهم های امسال بوی گند می دادن.



ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

نو تایتل




شنبه ها همیشه تعیین کننده اس. مثل همیشه میرم سرکار.دیر شده. شب قبل بازم نخوابیدم. بازم سرفه . چرت می زنم تو راه. انگای دامیبیلی گوش می دم که تغییر روحیه بدم. پیامک های اول صبح .تلفن های اول صبح . هوای بهاری دیماه. کی حال داره بره سرکار
همچنان تلفنای مهناز که شدید رو اعصابمه

*
صولتی اینا امتحان دارن . خوشحالم که دیگه درس نمی خونم. هنوزم بعضی شبا خواب شب امتحان میبینم .صولتی نشسته و اهنگ دانلود می کنه.از یه خانومی که صداش مثل صدای مرتضی ،همکار آقای "ب" است ! آفای "ب" یه خانومه رو آورده می گه این همکار جدید ماست . دلم براش می سوزه،مظلوم تر از اونیه که تو دیوونه خونه ی اینا دووم بیاره روز اخر ثبت نامای پیام نوره!(از برکات حضرت تمدید ،هر روز ،روز آخره)خر تو خره. بیخودی شلوغه. خانوم "ن" زنگ زده می گه از منوی اژدر یه کپی واسه خانوم ِ بشارت بگیر
*
رضا کوجیرو اومده بود با قیافه ای شبیه اکوان دیو!نجاتی هم بود .خانوم سین هم بعدا اومد .امین اقا امتحان تنظیم داشت. از رو جزوش می خوند .کلا ربطی هم به تنظیم نداشت بیشتر به جزئیات پرداخته بود . خانوم سین رو تا یه جایی رسوندم و تو راه صحبت کردیم . گاهی وقتا تشخیص این که حال یکی خوبه ،بده بهتر شده یا فرقی نکرده واسه آدم سخت می شه.

*
حمید یه گوشی موبایل گرون قیمت پیدا کرده بود و هیچ جوری حاضر نبود به صاحبش برگردونه. به گفته ی رفقا اینقدر مرتضی نعره کشیده سرش که راضی شده . حالا حمید شاکی بود چرا صاحب موبایل بهش مژدگانی نداده!می گفت چن شب پیش به خدا گفتم می خوام موبایل عوض کنم.واسه همین خدا اینو گذاشت جلو پام .من نباید اینو به صاحبش بر می گردوندم
*
امشب خونه نمی رم و ژنرال حوصله اش سر خواهد رفت. با امین آقا قرار شد بریم دفتر صالح اینا. که اونا درس بخونن. دم خونه ی صالح اینا چهل و پنج دقیقه واستادیم. بعدا فهمیدیم آقا ی صولتی در حین لباس پوشیدن خوابش برده ! امین اقا یکی دو ساعت درس خووند و خوابد.یعنی می خواس بخوابه،سرفه هام نذاشت

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

دنیای واقعی




الحمدالله این روزمره گی هرچی واسه ما آزار دهنده اس، واسه دیگران جذابه!-ناپلئون بناپارت

 به وقت ظهر
فکر کنم ساعت هفت بود که خوابم برد.هرچی شربت سینه تو خونه بود به توصیه ی زنرال و فرمانده خوردم تا سرفه هام کم شد و تونستم بخوابم و طبیعیه که سه ی بعد از ظهر از تخت بلند بشم .فوتبال تراکتور سازی بود و استقلال . قرار بود امروز ناهار بریم بیرون با دوستامون که یکی از بچه ها کنسل کرد. احساس یک موجود بی خاصیت بهم دست می ده وقتی جمعه ها هیچ جا نمی رم. سه هفته ای هست که فوتبال هم دیگه نمی ریم. با حال ورز امروزمم بعید می دونم جایی برم . تو تراکتور سازی یه بازیکن به اسم اکرامی وجود داره!یاد دوست امین آقا می افتم که فامیلیش اکرامیه. با خودم می گم خوبه اکرامی گل بزنه!چه بخندیم . همین اتفاق هم می افته!موندم خدا خواسته های مهم ما رو نگا نمی کنه و خواسته های دری وری مون رو مثل جت براورده می کنه!

دور ریختن

دو بسته شکلات خوب رو مجبورم بندازم دو. تاریخ انقضاش گذشته. دور انداختن کلا چیز زجر آوریه .حتی اگه آشغال باشه .دیگه وقتی شکلات باشه که واویلا . در عین اینکه حالم خیلی خوبه یوهو موج دپ می گیره منو و یوهو هم ول می کنه!گاهی وقتا فکر می کنم زنده بودن و زندگی کردن هم یه عادته. با صولتی صحبت می کردیم گفت زمستون تموم شد یه برف هم نه اومد. رویا که پیش امین آقا بود وقتی قضیه ی گل دوم تراکتور رو شنید کلی حال کرده بود. بعد از ظهری یه چایی واسه خودم ریختم که نزدیک به دیویس بار سرد شد و گرمش کردم. دور ریختن کار زجر آوریه!حتی اگه 
چایی ِسرد شده باشه



تنوع


دقیقا تو لحظه ای که هوس تنوع کرده بودم ، میس کال مهناز رو رو گوشیم دیدم . خوشحال بودم که متوجه زنگش نشدم . فرمانده و ژنرال داشتند اخبار صدای امریکا رو گوش می دادن . فرمانده می گفت تاریخ داره تکرار می شه!زمان شاه می گفتند اینا یه سیستمایی دارن یکی تو خونشون ضد رژیم حرف بزنه ،می فهمن!الان می گن یه سیستمایی اومده که با اون می تونن اس ام اس ها و ایمیل ها ی ضد رژیم رو چک می کنن


دنیای واقعی

اینترنت خونه همچنان معلقه .و من کلی زمان دارم برای کارایی که دوست داشتم انجام بدم . کتاب ،فیلم،استراحت. اینترنت  یه اعتیاده که هزینه اش برابر زمان آدماس !بعضی از صداها خیلی خوبن.می شه ازشون انرژی و آرامش گرفت . آخر شب با یکی صحبت کردم که خیلی صداش انرژی داشت

انتظار



بیداری
صبح نفهمیدم چه جوری بیدار شدم. تقریبا شب قبل از شدت سرفه نخوابیدم. برخلاف پنجشنبه های دیگه باید برم سرکار. امین امتحان داره . تو کافی نت امین آقا و اکرامی بودند. شلوغ بود. روز اخر ثبت نام پیام نور بود . یه خانومه که از آشناهای آقا فرهپور بود هم اونجا بود و یک فولدر عکس می خواست ایمیل کنه. آقای صولتی هم اومدند. طبق معمول با کیک اشنا . قرار بود عمو واسش یه چی ایمیل کنه که نکرده بود . شاکی بود . نجاتی (نژادی ) هم بعدا اومد . یکی دو ساعت بعد خانوم حاجیلو اومد و با آقا صولتی رفتن . صولتی می گفت می خواد باهاش تموم کنه.
فیس "ب" ورسیون دو
آقای "ب" همچنان اصرار داره فیس بوک داشته باشه . واسش عکس اپلود کردم . بجای عکس خودش عکس یه بچه هه رو اپلود کرده و گذاشته!حمید از تو سطل آشغال شرکت شون دوتا باکس سیگار دانهیل پیدا کرده بود و به حاج مهدی ِ بقال (ملقب به فرفر) فروخته بود. واسه آقای "ب" با تخم مرغ محلی نیمرو درست کرده بود که تخم مرغه زرده نداشت!آقای "ب" شاکی شده بود و می گفت این چیه درست کردی؟؟آقای "ب" ناهار نیم رو با چیپس نمک دریایی داشت
میان برنامه
آقای "ب" یه عکس رو دوبار آپلود کرده و تو فوتو البوم فیس بوکش گذاشته. یکی شون رو گذاشته تو پروفایل پیکچرش. ازم می پرسه من از کجا بفهمم الان کدومشون رو گذاشتم تو پروفایلم؟؟

سنت همیشه گی
امین اقا امتحانش رو بد نداده بود . می خواستیم واسه تولد حاج اقا و میثم پرتوی یه برنامه اساسی بریزیم که طبق معمول به هیچ نتیجه ای نرسیدیم . آقای "ب" یه منشی واسه دفترش اورده که فوق لیسانس معماری داره. می گه دلم براش می سوزه. بعد از ظهر با نجاتی به سنت همیشه گی پنجشنبه ها رفتیم کتاب پنجره،یکی از جاهایی که بعدها خاطره خواهد شد. ایرج کریمی -کارگردان -هم اونجا بود . یک کتاب از برتولت برشت گرفتم یه مجموعه داستان از ابراهیم گلستان .مثل بقیه ی کتاباش،لاش یک کار تبلیغ کتاب لیلی گلستان بود.نجاتی هم دو سه تا از کارای اسماعیل فصیح رو خرید .فروشنده می گفت بالاخره اسم این کتاب دل ِ کوره،یا دل کور؟؟ما گفتیم دل ِ کور!اخر شب مشتری ها رو تقریبا با کتک بیرون کردیم . نمی رفتن . یه سایت خیلی فان پیدا کرده بودیم .فوق العاده بود. مردم ما از بدبختی هاشون واقعا عالی می خندن
خبرای خوب
همشیره و دوستاش رفته بودند پیش یه فالگیره!فالگیره گفته بوده علی کیه؟همشیره گفته بوده داداشمه!گفته بوده به زودی یه اتفاق خوب واسش می افته!بهش گفتم : می خواستی بگی بهتر نگاه کنه یه وقت مهدی نباشه.پس فردا نگه این که مهدیه عجب خری ام من!(آخه حالا حالاها فکر نمی کم اتفاق خوبی واسم بیفته )پیامک هایی که میاد جالب نیستن . به همشیره می گم از فالگیری و اینا خوشم نمیاد!اینکه ادم بدونه قراره چه اتاقی واسش بیفته خوب نیس!هیجان زندگی رو می گیره!(جدا از اینکه غیر قابل باوره) زنرال از یکی از همکاراش که رفته بوده راهپیمایی ضد موسوی شاکیه و براش عجیبه که چرا این کار رو کرد. اینترنت خونه وصل شده ولی نام کاربری و رمز عبورش!!عوض شده. حال ندارم بگردم شماره ی پشتیبانی فنی شرکت رو پیدا کنم.
مساوی
آخرای شب یه اتفاق جالبی افتاد که االبته خوشایند نبود ولی باعث شد دیگه عذاب وجدان نداشته باشم . حداقل الان می شه گفت که که به گذشته بدهکار نیسستم خوشحالم که می تونم شرایط رو درک کنم .اینم به هر حال قسمتی از همون عدالته که میشه می گم تو دنیا وجود داره و گاهی به نفع مونه و گاهی به ضررمون!یه نفرم رفته در مورد من یه چیزایی گفته که بیشتر از اینکه واسم ناراحت کننده باشه خنده داره !اینکه حالا دیگرانی که حرفای اون بابا رو شنیدن، در مورد من چه فکری می کنن و چه قضاوتی کلا مهم نیست!مهم اینه که جواب این دوستمون رو هم همون عدالته به زودی خواهد داد!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

مچولک می کنیم



اینترنت خونمون قطع بود،اعتصاب کردیم و حوادث سه شنبه رو ننوشتیم


*حافظه ی عزیز

از در خونه داریم می ریم بیرون ،فرمانده (مادر) یک ظرف بادوم و مویز داده که سر کار مچولک کنیم  بلکه حواس پرتی مون درست بشه . ساعت نه صبحه و من تازه از در دارم می رم بیرون ! فقط"یک کارگر وظیفه نشناس" می تونه نه بره سر کار!امیر علی محبی اولین کسیه که تو سید خندان می بینمش!می گه علی آقا یه شعر ساختم به اسم  تو مشغول ریدنت بودی!دیوونس

*فیس "ب"

آقای "ب" می خواد عکس بذاره تو فیس بوکش!فیس بوک فقط اونو کم داره!یه شورن کات رو دسکتاپش داره که می خواد اونو آپلود کنه
بهش می گم نمی شه و ایشون هنوز اصرار دارن که می شه . می گه یکی از دوستاش یه سیستم پیشنهاد کرده،لیستش رو نگاه می کنم. سی دی رام سامسونگش می زنه تو ذوقم . 

*میان برنامه

خانومه: آقا ببخشید می خواسم برم تونت
ما: بفرمایین
خانومه: نه با موبایلم
ما :شما باید سرویس اینترنت موبایل  رو فعال کنید و بعد ازش  استفاده کنید
خانومه: مگه اینجا کافی نت نیست؟؟
دیالوگ بالا رو پانزده بار بخونید

*ما و کرم خاکی

امین آقا زود تر از همیشه اومده. یه خبر خوشحال کننده می ده!اگر چه خبرش واسه من حکم باختن یه شرط رو داره . بعد از مدتها امروز ناهار می خوریم . اینقدر غذاش زیاده که علاوه بر من ،امیر علی کرم خاکی رو هم سیر می کنه که هیچ،معده ی گاراژی صولتی رو هم پر می کنه . آهنگای دامبیلی می ذاریم،امیر علی کنترلش رو از دست می ده و موزون حرکت می کنه .حوالی پنج خانوم "شین" اومده بود کافی نت . می گفت خیابونا شلوغ بوده،ماشین گیرش نیومده و تصمیم گرفته به من سر بزنه .عصبی بودو  دنبال یه جا می گشت که بتونه سیگار بکشه . رفتیم دیدارو. اونجا می شد سیگار کشید. ئر مورد مشکلات این روزای من صحبت کردیم و نامزد خودش که تو فرانسه داره درس می خونه .حوصله ی محیط بسته و پر دود رو نداشتم . چشام بیرون بود . دوست پسر یکی از دوستام رو دیدم که با دوستش و دوتا خانوم داشتن میو مدن تو. . حوصله آشناها رو که اصلا  نداشتم  . سعی کردم خودم رو بزنم به ندیدن. برگشتم کافی نت. صولتی نون و خامه عسل گرفته بود. یکی از مشتریا موقع حساب کردن زیر گوش رفیقش گفت اینا چقدر می خورن!

*سرفه

یواش یواش سرفه  داره خسته ام می کنه.همشیره و همسرشون خونمون بودند. همشیره ناراحت بود.نیسان زده بود به ماشینش . در مود خیانت با یکی از دوستام پیامک بازی می کنم . آخر شب فیلم برادرز رو دیدم.زیرنویسش خیلی جالب بود. کلمه های بی ادبیش رو زیر نویس نمی کرد.



ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

روزایی که بی تو گم کردم!



عکس:نژادی

*باد صبحگاهی

چشام ُ باز می کنم و آخرین جمله ای که قبل از اینکه خوابم ببره رو تکرار می کنم:تو روحت صولتی !!!اگه اون نسکافه ی کوفتی رو نمی کردی ،تا چهار صبح مثل سگ پاسوخته بیدار نمی موندم. هفت و سی  دقیقه اس،باید سریع برم که به کارای بانکیم برسم. هوا اینقدر سرده که اگه اخوان ثالث زنده بود حتما ورسیون دوی زمستون رو می سرود .تو راه به هیچی نمی خوام فکر کنم ولی مگر فکر هم می شه نکرد؟!(تو روحت مسعود کیمیایی)خیابونا خلوته،بانک هم خلوته ،یه ربع به نُُه بامداده و در عین ناباوری بنده در مسند امورم!بعد از مدتها می شه یه صبحونه ی توپ سر کار زد . مقدم و مهراز(همون آقای رازمهر) از دیدن من این وقت صبح کف کردن.اشک تو چشاشون حلقه زده!

*سرویس می شویم

آقای "ب" اومده و به زور می خواد یه ایرادی از تو کامپیوتر استاد غول مرحله ی اخر معماری در بیاره که ویندوزش رو عوض کنم. اون مشتری مون که همیشه ثبت نام داره و نام پدرش "بابا" است اومده و داره سرویس می کنه. خانوم "ن" ده تا سی دی اورده که واس ام پی تیری کنم . آقای فتیش بازه اومده و می پرسه اسم تو امینه؟می گم نه!من علی ام ،می گه اها تو علی بود ،همکارت اسمش امیر بود. شیطونه می گه کمربند رو باز کنم ببندمش به میله شاقش بزنما!

*حال ما خوب است

یکی از دوستام که تا حدودی در جریان اتفاق های اخیر ماست،گیر داده و می خواد  نذاره من دپ باشم. مرتب پی ام می ده!می گه جواب ندی زنگ می زنم! مسنجر دی -سی می شه. البوم جدید فرمان فتحعلیان رو گوش می دم:"چون آینه بیگانه" تراک سه ی فوق العاده ای داره. یادش بخیر.اون سالی که با افشین رفتیم کنسرتش و افشین می گفت بریم پشت فرمون!!بشینیم. حالم خوبه. در حالی که نباید اینجوری باشه.خانوم سین واسم یه کاغذ اسکن شده فرستاده. می خونمش و یادم ی ره که حالم باید بد باشه.این روزا همه چی یادم می ره


*روزای بی حافظه گی

یادم رفت ناهار بخورم!با امین آقا در حد یک لیوان چای با کیک آشنا و چار کلوم درد دل ساعت رو به شش و سی دقیقه می رسونیم . امیر علی هم مثل کرم خاکی کنارمون می لوله. واسه داداشش از این ان و گه ترش ها گرفته بود. امین اقا می خواست بپیچونه. و نشد . از کافی نت اومدم بیرون. از حامد سه تا فیلم خریدم .وقتی خریدم یادم افتاد فیلمایی که قبلا گرفتم رو هنوز ندیدم. تو راه تصمیم می گیرم برم ارایشگاه و یادم رفت. وقتی یادم افتاد پشت در خونه بودم . 
وارد خونه می شم،ژنرال رو می بینم و می گرخم. گفته بود زود برو خونه . من نیستم . با اهل بیت خبرای روز رو مرور می کنیم. چن تا تلفن باید می زدم که زدم .یکی شون مثل دایره بود،طول کشید و بی نتیجه نرسید!! یادم می افته که ناهار نخوردم . سی دی های خانوم "ن" هنوز کانورت نشدن. تمرکز ندارم . وضعیت دراماتیکی پیدا کردم. نگران بد تر شدن وضع فعلیم هستم .

*تصویر

می خواستم واسه وبلاگم عکس های خوب بذارم. عکس هایی که حداقل تو سرچ گوگل مثل چی نریخته باشه .خودم که استعداد نداشتم. مهسا نعمت قرار شد هفت تا هفت تا عکس بده که نداد ،دست به دامن عمو شدیم که اونم هنوز عکس های خودم رو بهم نداده!چه برسه به شکار های لحظاتش.اقای نجاتی(همون نژادی) گفت این کار رو می کنه و قراره که تو پست های وبلاگم از عکسایی که می گیره استفاده کنیم .خدا این رفیقا رو زیاد کنه

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

دو تا قصه ی همیشه تکراری



*قصه ی اول

یه نفر که هنوز عادت نکرده زود بیدار بشه ،هنوز صبح ها دیر ش می شه،هنوز همه چیش رو قبل از راه افتادن جا می ذاره،هنوز فین فین می کنه،داره می ره سر کار. مثل همیشه سردشه،مثل همیشه داره موزیک گوش می ده،مثل همیشه نمی دونه خسته اس یا خوابش ماد یا داره موتورش واسه هیجان گرم می شه.این قصه ی تکراری هر روز کوچه ی ماست . رفتم بانک ملی.شلوغ بود. صرف نمی کرد بایستم. رفتم
*هادی
دلم واسه هادی تنگ شده بود. زنگ زده و شماره دولان رو می خواد.می گفت یکی از دوستاش رفته رو مین!ما تحت و یکی از پاهاش قطع شده. می گفت یه دختر میلیاردر ،کیس ازدواج واسه من پیدا کن(در باره ی شغل جدید احتمالی من).مرتیکه خدمت هم رفته ادم نشده.منصور قدیمی گوش میدم.حسش خوبه



*تولد

تولد دو تا از دوستامه. خانوم شین و میثم پرتویفکوچیک ترین دوست حال حاضر . به جفتشون تلفنی تبریک گفتم .از تبریک گفتن پیامکی بدم میاد . اگه بهم بدن خوشحال می شم ولی از پیامک زدن واسه تبریک بدم میاد. نمی دونم چرا. میثم می خواد بیاد پیش من. اومد. چند دقیقه بعد یعه مامور پست،یه بسته میاره مل حمیده. از قوچان. ادرسش با تهران ضلع جنوبی پل غربی سید خندان شروع می شد!در ادامه نوشته بود سایت اینترنت کافی نت!!من موندم چه جوری پستچی ننه مرده ما رو پیدا کرده. آدرس فرستنده هم که واویلا !خیابون بلوار فلان،رو به روی سوپور فلان!میثم گفت اسکن کن بذار تو فیس بوکت.حیفه !کامران ال -کی اومده بود و طبق معمول چیز شعر می گفت ....می خوام برم هند...اونجا زن های اروپایی خوشگل داره !باید خارجی بلد باشی!(کی می شه رد کفش هام بمونه رو صورتش)
*ناهار
امین اقا اومده و می وایم ناهار بخوریم. پنج ثانیه یه بار یادم می ره داریم در مورد چی حرف می زنیم.پرتوی می گه ماهی یک ثایه بیشتر از من حافظه  داره . در نهایت به تفاهم می رسیم. امین می ره غذا بگیره و در نهایت غذای امروز ما همه چی شد جز اونی که سرش به تفاهم رسیدیم . 

* چیزای  کوچیک ادمای بزرگ
دارم کامپیوتر اقای غول مرحله اخر معماری رو درست می کنم . کامپیوتری که اینقدر قدیمیه که به سختی نفس می کشه. فایل های موزیکش داغون تر ام پی تیری پلیر حمیده.یه همچین کامپیوتری که به درد کافی نت طبقه سوم سیدخندان هم نمی خوره ،توی قصر یک معمار بزرگ تو بهترین محله های شمال تهران! یعنی تو دنیای  آدمای بزرگ هم چیزای کوچیک پیدا می شه؟

*سهم
اخر شب با اقای الف و نون ،رفتیم دیدارو. پارسال با انوم "ع" کافی شاپ بالای پل رو اباد کرده بودیم.امسال با این رفقا کافی شاپ دیدارو رو.آقای  الف حالش بد بود ، از نظر من ادما تو شادی ها و غم های هم شریکن.حتی اگه درصد غم ها بیشتر از شادی ها باشه!حرفایی زدیم ،چیزایی شنیدیم که چون مربوط به من نمی شه گفتنش خیلی مهم نیست . 

*قصه ی دوم
یه نفرداره می ره خونه،خسته اس،سردشه،انرژیش ترکیده ،دلش پره،مغزش خالیه،با خودش آهنگ می خونه،امشب دستام از این که هست تنها ترم می شه رو می خونه و خوشحاله که کسی نیست صداشُ بشنوه!دم در خونه سطل آشغال اومده پیشوازش!باید اونو بذاره دم در،نمی دونه حال داره شام بخوره یا نه.نداره،نمی خوره و می ره حموم.می خواد فکر نکنه،ولی فکرم که نمی شه نکرد!پیامک می ده ،گوشیش رو می ذاره رو ویبره،پی سی رو روشن می کنه،تایپ می کنه،با خودش فکر می کنه که چند روزه دارم می نویسم؟

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

زندگی بدون الکل،بدون دود ،بدون عشق،بدون عادت




*شهر مرده
صبح واقعا دلم نمی خواست بیدار شم .  خواب دوستای قدیمی رو دیده بودم که کلا لذتبخش بود. دنبال پیامک رو گوشیم می گشتم که نبود . صبح های شنبه همیشه واسه من تعیین کننده اس . اگه خوب باشه که تا اخرش می ره و اگه بد باشه که واویلا. قرار بود با عمو برم سرکار. عمو گفت نمیاد.دیرتر میاد. خودم از صدای خودم می ترسم . وحشتناکه این صدا. تو مسیر خبری از ترافیک همیشه گی نبود. تو خیابون کافی نت هم هیچکدوم از آدمایی که هر روز می دیدمشون  نبودن . تهران امروز مرده بود. تو ذهنم فکرای دیشبم هنوز دارن می چرخن . می خوام چشمم رو رو هرچی که دوست دارم و ندارم ببندم بچسبم به یه روزمره گی احمقانه . یادم باشه که بعدها اگه چیزی داغون شد یا تغییر کرد،تولدش از امروز بوده
*هرچه از "دوست" رسد....
هیچ خبری از هیشکی نیست . منتظر هیشکی هم نیستم . همه چی یوهو عوض می شه.یه تماس کوچیک،یه صدای آشنا ، یک دوست قدیمی، چند دقیقه بعد،یه بسته ی سفارشی و همون کتابی که دوست داشتم و گرون بود!"تو مشغول مردنت بودی!" کسی که حتی یک میلیونم درصد هم فکر نمی کردم وبلاگم رو بخونه،خونده بود ومنو وحشتناک سورپرایز کرد.
*آقای "ب" در فرنگ
آقا ی مهندس "د" ،اومده بود اینجا. طبق معمول کلی فیلم و دی وی دی واسمون اورده بود . خانوم "ش" ناراحته که چرا ضیافت شامی که دعوتم کرده بود رو قبول نکردم . براش تو ضیح دادم که چرا .در ادامه همبا اون هم جوری حرف زدم که ناراحت شد!(چه می کنه این مطبوعات با روابطش!)بعدا البته از دلش درآوردم!آقای "ب" امروز می گفت :داره 
می ره کلاس زبان فرانسه!!از وقتی رفته کلاس فرانسه،انگلیسیش شکوفا شده!ایشون که هنوز فارسی رو به سختی حرف می زنه(!) اعتراف کرد که کلا  تو زبان مشکل داره.حوالی ظهر احساس کردم فلانی با اون یکی فلانی آشتی کردن. ولی یکی از طرفین دعوا کمپلت ماجرا رو تکذیب کرد.داشتم فکر می کردم که اگه اشتی کرده بودند،اولین واکنش من چی می تونه باشه.خانوم سین می گفت پنجشنبه فرحزاد بهش خوش نگذشته بوده. همه ی روزش به جنگ و دعوا گذشته بوده.



*دوستای صمیمی

آقای "مثل هیچکس "اومده بود و خوشحال بودم که حداقل امین اقا نیست که شاکی بشه. همون مشتری ای که یه جمله رو ده هزار بار می گه و معمولا سه طبقه رو واسه گرفتن یکی از اهنگایی که از تلویزیون پخش می شه میاد. نمی دونم چی جوری ردش کردم رفتفولی در نهایت رفت. امیرعلی محبی پیشم نشسته و ناراحته که چرا پنجاه هزار تومن پول موبایلش اومده. واسش اهنگ بی -اف حسین مخته گذاشتم،مثل کرم شروع کرد به لولیدن. (انگار که بیونسه شده باشه) یادش انداختم که حرکات موزونش در حال پخش در مقابل دیدگان آقای "ب" و بانوست.خودش رو جمع کرد. هومن و دوستش امروز اومدن کافی نت.مثل همیشه دنیای انرژی مثبت بود . درباره ی خیلی چیزا حرف زدیم . بیشتر استفاده کردیم تا استفاده بدیم.نژادی هم اومد اونجا.داغون بود. حاج اقا فداداش صولتی هم لومد که اینقدر با نژادی بهش پریدیم که زود رفت .

*لحظات بی نظیر اخر وقت

ساعت های آخر شب کافی نت واقعا منحصر به فرده.
حمید هم سرما خورده!(ملت همدرد دارند و ما هم)و از شدت سرما خوردگی دپ زده .  با کمک های دارویی آقای صولتی ، از سفالکسین به اموکسیسیلین رسیدیم.کلا ویروس سیار شدیم ما.همه مون یه نوعی  از آنفلانزا رو داریم حمل می کنیم. امین آقا رفته واحد آقای "ب" از سرویس بهداشتی استفاده کنه ،چهل پنج دقیقه گذشته بود و هنوز نیومده بود. آقای "ب" تو واحدش ماهواره رو خاموش کرده،داره ماها رو نگا می کنه!آقای "ب" می پرسه کسی سراغ داری بیاد منشی دفتر ما وایسه،می گم نه!ایشون نژادی رو نشون می دن و می گن این دوستت چی؟ببین دوست داره بیاد اینور کار کنه؟؟کم مونده به عمو هم پیشنهاد کار بده! نزادی و امین آقا از دو دستگاه متفاوت دارند وبلاگ منو می خونن وآقای "صولتی هستم"دستگاه جفتشون رو خاموش می کنه. اخرشب رفتیم از دارخونه ی جناب سرهنگ یه شیشه شیر با تک ممه واسه نژادک گرفتیم

*آش

هنوز اون آشه که توش فقط شلغم داره تموم نشده!اهل بیت  یه جوری اینو پختن تا مریضی بعدی هم سوپ داشته باشیم.ژنرال همچنان اصرار بر استعمال ویتامین "ث" داره. صداهای اخر شب رو دوست دارم.معمولا خسته اند. معمولا بی حوصله اند. یه چیزی از صبح تو مغزم می چرخید هنوزم داره می چرخه: اینکه می شه همه جیز رو کنار گذاشت!حتی الکل،حتی سیگار،حتی عشق،حتی عادت های بد ،حتی....!

*موزیک
نامه-مسعود سعیدی 

از صدای خواننده اش خوشم نمیاد،ولی این شعر ِ شاهکار رو از قدیم دوست داشتم



ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

فکرم که...نمیشه نکرد



*تحول
هنوز حالم بده.هنوز فکرای تو سرم داغونن.هنوز همه چی داغونه. و شرایط رو به بدتر شدن می ره وقتی می فهمم آقا شریعت و اهل بیت شون امروز مهموان ما هستند. حوصله ی این یکی رو ندارم .با عمو قرار بود بریم کافی نت. نرفتیم و جاش  تصمیم گرفتیم بریم گالری.آقای "ب" حوصله اش سر رفته و ده دقیقه یک بار زنگ می زنه و چرت و پرت بهمون می گه. خانوم "ر" کافی نته و با امین آقا دره درس می خونه. از نژادی بی خبرم. اینقدر حالم بده که می ترسم با کسی حرف بزنم. "دارم تموم کارایی رو که یه عمر به دیگران می گفتم خره!نکن !راهش نیست "رو می کنم . ازحموم که اومدم متحول شدم!تصمیم گرفتم برم تو فاز بی خیالی!


*آدرس

منتظرم عمو آخرین طرحش رو تو فوتوشاپ بزنه و بریم گالری. راه که افتادیم تازه فهمیدیم ادرس اونجا رو درست بلد نیستیم . تو تاکسی نشسته بودیم.بوی مشروبی که راننده خورده بود داشت خفه مون می کرد. الحمدالله نه سیگاری هستیم و نه عرق خور!با کمک آدرس دهندهگان وارد،مسیر پنج دقیقه ای رو دو ساعته رفتیم . عکس های جالبی بود. ارزون ترینش پونصد هزار تومن بود و گرون ترینش نزدکی یک میلیون و چهارصد هزار تومن . یکی شون همینیه که گذاشتم تو این پست. به عمو می گم عکاسش وقت عکس گرفتن دستش لرزیده،می گه نه خره!این عکس رو تو زووم کشیده!زوم بک کرده(فکر کنم تو دلش خدا رو هم شکر کرد که کسی خرفم رو نشنید) دو سه تا از بچه های عکاس هم اونجا بودن. اصولا تو گالری ها ،حرفه ای ها اونایی هستند که گذری عکس ها رو نگاه می کنند و بیشتر حرف می زنن !اونایی که رو عکس ها و تالوها دقیق می شن،معمولا سر از هیچی در نمیارن و ژست گرفتن رو بیشتر ددوست دارند. دوستان عکاس هم بیشتر در مورد عکس ها ی خودشون حرف می زنن تا کارایی که می بینن

*فکرم که....نمی شه نکرد


از وقتی اومدیم خونه ژنرال ما رو بسته به ویتامین ث . شکل پرتقال شدیم بسکه خوردیم . امشب از سوپ خبری نیست.یک کاسه اش خوردیم که بیشتر محتویاتش شلغم بود. یواش یواش دارم متحول می شم یه فکرایی تو سرم دارن می چرخن. نمی خوام فکر کنم.ولی به قول ادیبی :فکرم که....نمی شه نکرد!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

همه چی داغونه،من چقدر بد حالم


 (وحدت،بسیج،مایکروسافت)


*پنجشنبه اس؟نیست!
 دیشب اینقدر بیدار بودم که طبیغی بود تا دوازده ظهر بخوابم. ولی چه خوابیدنی!بیدار شدم.هوا آفتابیه و ظاهرا  قرار نیست بارون بیاد!دلخوشی های ما هم دوست ندارند عادت بشن . از دیشب به چند نفر عذر خواهی بدهکارم. این روزا زیاد دیگران رو ناراحت می کنم و این از نظر خودم فاجعه اس. عذر خواهی کار ساده ایه ولی از دل دیگران دراوردن تو بعضی مواقع نشدنیه.
حالم اینقدر بده که دارم یواش یواش به دکتر رفتن هم فکر می کنم . (کلا تنها چیزی که منو مجبور می کنه برم دکتر حالت تهوعه) ولی بعید می دونم برم. دیشب خواب دیدم فلانی ،با اون یکی فلانی  آشتی کردند. خواب خوبی بود
*تعطیل است
اینجا همه چی تعطیله!از اتاق بیرون نرفتم. تو ویتامین ٍ دارم خفه می شم.همه زندگیم بوی پرتقال گرفته . روزنوشته های چهارشنبه در کمال ناباوری پریده بود و پیش نویسش هم پاک شده بود.خواستم دوباره بنویسمفترسیدم دوباره به هم بریزم. در همین حد بدونین که چهارشنبه ی گندی بود.
*به همین سادگی
بعد از ظهر خانوم "م" زنگ زد و حالم رو پرسید. من که حسابی کلافه بودم بد صحبت کردم .فکر کنم ناراحت شد.  نمی دونم اثر سفالکسینه یا چیز دیگه.امین اقا آخرای شب زنگ زد. واسش یه کم تعریف کردم چه خبرا بوده . گرخیده بود طفلی!وقتی مشکلات اطرافیانت زیاده،نمی شه توقع داشت که به همه ی حرفات گوش بدن. آخر شب همشیره اینا اومدن خونه مون . شعر همه چی داغونه،من چقد بد حالم ،تو کنارم نیستی از خودم بیزارم  خوندیم . روزایی که همشیره میاد از نظر روحی ،صفر به هزار می رسم

فعلا نمی نویسم





وبلاگ روزانه ی بنده


به علت تعمیرات تعطیل است .

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

به یاد فیل های هندوستان



*هدفمند کردن پیرمردان
با آقای ریشو خطرناکه داریم می ریم سر کار . حالم بهتره .آقا ریشو خطرناکه یکی از راننده های خطه که قیافه اش شبیه سعید حدادی  در هیبتی بسیار ترسناک . وقتی سوار ماشینش می شم و پول خورد ندارم از ترس به خودم می پیچم. یه پیرمرده که کنار ما نشسته وسط راه می فهمه که عوضی سوار شده و شروع می کنه به داد و بیداد کردن و آقای ریشو ترسناکه هم چارتا فحش داد و یارو رو پیاده کرد و تا فرون اخر کرایه رو ازش گرفت . بعد هم گازش رو گرفت و رفت گفت :خار...ده!انگار می خوام بدزدمش!فک کرده ...سه!یه آقای داغون دیگه که کنارش بود گفت آقا اتفاقا تو خارج پیرمردا رو می دزدن ،می کشنشون ازشون لوازم آرایش درست می کنند!

*نعره های بی امونش،گوش آسمونُ کر کرد
صدای اربده کشی میاد. فکر می کردم پایین باز راننده ها با هم دعواشون شده.خانوم "ن" اومد.گفتم صئای اربده ی کیه؟؟گفت :آقای "ب" با حمید داره دعوا می کنه. رفتم تو دفترشون.تو این دوساله تا حالا اینقدر عصبانی ندیده بودمش. نعره می کشید می گفت:رفتم واسه آقا کار جور کردم .ماهی سیصد هزار تومن حقوق،با بیمه،تا پنج بعد از ظهر ،بعد از ظهرام دستگاه کپی می خوام بهش بدم کار کنه،یارو به خاطر این الاغ کارمندش رو انداخته برون،اونوقت این نرفته سر کار!می گه نمی صرفه....من گه بخورم واسه تو کار انجام بدم...برو بیرون. !دلم برای اولین بار واسه آقای "ب" سوخت. 

*عداالت

با خانوم شین گپ می زدیم. از روزهاش شاکی بود و از خداش که عدالتش به چشم نمی اومد. بهش گفتم خیلی از اتفاق های زندگی ما به خاطر اشتباهاتمونه،ربطی به عدالت خدا نداره. خدا واسه نشون دادن عدالتش مقصد رو انتهای مسیر غلط نمی ذاره 


*تراختور

بهادر از تبریز اومده بود اینجا!گفتیم و خندیدیم . نژادی هم اومد .آقا شاه ابادی ،ابدارچی موسسه علوم هم با لپ تاپش بود . بهادر می گفت خانوم سین ازدواج کرده!با نژادی خیلی خندیدیم!!خنده هامون بعدا کوفتمون شد!وقتی که هر چی مشتری ِ گُه داشتیم همزمان با هم اومدن:آقای کوئست،آقای ریش، آقای یو ،آقای دَپ 

*میان برنامه
خانومه:آقا این دستگاتون اینترنت نداره
ما:؟؟؟
خانومه: از این آبی هاا....
(اکسپلورر رو از تو منوی استارت نشونش می دم . خوشحال می شه و تشکر می کنه)
*نمی صرفه
حمید می گه :بابا سیصد تومن پولی نیست،بیمه هم همه جا می دن!نه صبحونه می دن،نه ناهار می دن!روزی چهارتومن باید پول ناهار بدم،دوهزار تومن پول کرایه!(هزینه ی ناهار من و امین رو هم سه تومنه!از اینجا تا نوبنیاد دربست هزار پونصد تومن)
*گوسفندی
زنگ زدیم واسمون غذا بیارن.ساعت دو وبیست دقیقه .ساعت چهار شده ونیاوردن. زنگ زدیم می گه اشتباه فرستادم.ادرس بدین دوباره...قطع می کنم. نژادی نبود نون و خامه هم نداشتیم بخوریم . مرتضی ،شریک شمالی ـاقای "ب" اومده می گه دلمون براتون تنگ شده!ولی دیگه نمی شه!چون از تو تلویزیون می بینیمتون!(از مزایای دوربین مدار بسته)

*روابط پسر-مادری 
با آقای "ب" و خانومش داریم میریم خونه ی یکی از شاخ های معماری.که به گفته یآقای "ب" سر از کامپیوتر در نمیاره!(خودش هم البته دست کمی از اون نداره!) خانومش در مورد یکی از فامیلاشون صحبت می کنه که نه سالگی ازدواج کرده و اختلاف سنیش با پسرش اینقدر کمه که وقتی بیرون می رن همه فکر می کنن دوست دختر -دوست پسرن . گفتم :اینایی که زود ازدواج می کنن ،از زندگی فقط خونه داری رو یاد می گیرن .بهترین تفریحش هم همینه. تو راه پیامک بازی می کنم.آقای "ب" می گفت همساده طبقه پایینی می ره رو پشت بوم تریاک می کشه!یه بار اینقدر بو را انداخته بوده که حمید حالش بد شده بود و مثل مگ ها شده بود!می گفت بذار اینقدر بکشه که بمیره!بمیره می تونیم واحدشون رو ازشون بخریم .تا وقتی زنده باشه اون واحد رو به من نمی فروشن

*آدمای تنها

آقای غول معماری ،خونه ی قشنگی داشت.حوالی نیاوران . نه به اون قشنگی که فکر می کردم. با خودم گفتم کاش خونه ش رو جوری می ساخت که حداقل موبایل توش آنتن می داد!(بهتر که نمی داد!حوصله ی تلفن های ژنرال رو نداشتم) آقای غول معماری تنها بود. اینقدر تنها که با تلفنش ساعت ها با یکی از شاگرداش حرفای صدتا یه غاز می زد.آدمای تنها معمولا حوصله ی گوش کردن ندارند و بیشتر حرف می زنن . زیاد وسط حرفت می پرن و بحث رو جوری عوض می کنن که بیشتر بتونن حرف بزنن. قرار شد به آقای غول کامپیوتر هم یاد بدم . از اوجا که بر می گشتیم آقای "ب" پشت سر همه ی اونایی که می شناختم و نمی شناختم حرف زد . ادمایی که حرف زدن معمولی شون رو بلد نیستن هم خوب غیبت می کنن. آخر شب دلم گرفت.حساب کردم.نه ماه گذشته بود.





ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

زندگی با طعم سفالکسین



*زمین دور کی می چرخه

بیدار شدم...باورم نمی شه باید برم سرکار.سرگیجه دارم می خوام بیفتم با خودم فکر می کنم که می رم سر کار،تو راه یه رانی و نوشابه ویتامین ث ،یه چایی با کیک مخصوص صولتی ،حتما حالم رو جا میاره...چهره ی حمید میاد جلو روم...با همون ته ریش مسخره اش...صدای خانوم "ن"...سرم گیج تر می ره.امروز نمی رم سر کار...یاد نوشابه ای می افتم که آلوده بود به ویروس های آقای صولتی و ما خوردیم..من انفولانزای گاراژی گرفتم. سفلاکسین رو می خورم و دراز می کشم

 *لعنت به تلفن

فکرای قروقاطی ذهنم رو ول نمی کنن. همیشه اینجور مواقع نباید تنها باشم و تنهام و وقتی نیاز به تنهایی دارم همه ممیان سراغم. با بدبختی خوابم می بره. آقای "ب" بیدارم می کنه. دنبال هاردی که پریروز داد به امین می گرده. نژادی زنگ می زنه و میخواد به زور منو ببره دکتر. ازش تشکر می کنم و باز زور می زنم بخوابم. فکرای احمقانه ولم می کنن و خوابم می بره .چشام گرم می شه و این بار با صدای زنگ عمو بیدار می شم.اونم می خواد بیاد و منو ببره دکتر. تشکر می کنم .زور می زنم فکر نکنم و بخوابم . این بار صدای پیامک بیدارم می کنه. پیامک وارده از اتحاد شیراز!شماره ی حسن عامری عوض شده!ای تو روح هرچی صولتی و گاراژ و حاج حسن عامریه. زور می زنم بخوابم امین آقا زنگ می زنه.باز هم زوور و این بار صولتی !به خودم فحش می دم که چرا سایلنت نمی کنم

*سوپ

اصولا هر وقت ما مریضیم هیشکی خونه نیست.همه پنج دقیقه یه بار زنگ می زنن و می گن سوپم روگازه. تصور جدا شدن از تخت سخت به نظر میاد. خسرو خان رو آوردم رو تخت.مودم دی اس ال رو بهش وصل کردم و رفتم فیس بوک بازی. سوپم رو گاز بود. پر بود از شلغم.یاد فروردین افتادم که چند شب پیش تر می گفت :شلغم درست کن تو کافی نت بفروش

*خونه خالی

تنها بودن تو خونه رو دوست دارم.چون می تونم راحت تر فکر کنم. ولی از اینکه مجبورم تلفن ها رو هم جواب بدم بیزارم. اصولا از حرف زدن با کسایی که باهام کار ندارن بدم میاد. همه شون سوالای چرت و پرت می پرسن و مجبوری که جواب بدی.یکی از همسایه ها اومده و می خواد واسش یه چیزی رو که مربوط به قراردادش با مستاجرش می شه رو امضا کنم. می گه امشب زود اومدی!خدا رو شکر که سبب شادی و تفریح اهالی محل هستیم

*رسانه ها


پیامک هایی میاد مبنی بر اینکه امشب گزینه ی آخر رو انتخاب کنیم تو نود. غزاله تو فرند فید زده بود اگه سوالش این بود که سکسی ترین بازیکن لیگ کیه و گزینه اخر عنایتی بود چی؟!از قدرت نمایی رسانه های شخصی لذت می برم.اینکه خانوم سین از یه شرکت تو ونک همون پیامکی رو می ده که دایی از شرکت نفت تو حوالی حرم مطهر ،خب جالبه.


ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

روزهای پر تاب و پر تب





*سرما خوردگی
دیشب وقتی می خواستم بخوابم یه لحظه فکر کردم که چه خوبه این چشما رو بشه بست و دیگه باز نکرد!!(از این تیریپ لوس بازی ها که آدم حالش بد می شه می ره) و صبح پاشدم دیدم گلوم درد می کنه. اصولا وقتی از این فکرا می کنم فرداش مریض می شم . واسه گلو دردم رفتم داروخونه ای که با نژادی واسه نژادک(بچه خواهرش) تُک ممه پلاستیکی (سر شیشه!)می گیریم . به خانومه گفتم یه بسته سفلاکسین می خوام.گفت واسه چی می خوای؟(با خودم گفتم ای بابا !سفال هم نعشه سازه یعنی؟)گفتم واسه گلوم.درد می کنه.خانومه بیست تا دادو نوشت که ه چند ساعت ،چن تا!

*حمومی آی حمومی،برق آقا رو بردن
اومدم تو حجره(کافی نت) می بینم برق قطعه. احتمالا فیوز پریده.فیوز ما تو دفتر آقای "ب" می باشه. رفتم در می زنم و هیشکی نیست. صدای آب میاد از اون تو. حمید تو توالت اقای "ب" رفته حموم.معلوم نیست آب رو چی ریخته که کل فیوز ها پریده. داد می زنم حمید در رو باز کن. می گه من حمومم علی.می گم باز کن خب .من به حمومت چیکار دارم. فیوزا پریده. با بدبختی رفتیم تو و فیوزا رو درست کردم . سرما که می خورم عصبی هم می شم.


*میان برنامه
دختره: سلام اقا
ما: سلام...شماره پنج رو بشینین
دختره: نه با خودتون کا داشتم...فقط نگین سایت رو باز نمی کنه...چون من از هشت صبح اینجا وایسادم
ما: خانوم ما ساعت کاریمون از 9 صبحه
دختره: من امتحانم تا هشت صبح تموم شده از اون موقع اینجا معطل شما وایسادم..
تذکر اخلاقی: لطفا ساعت کاری تون رو با ساعت امتحان های مشتری ها هماهنگ کنین

*پرونده کامل می شن

دومین مشتری امروزم نزدیک به چهل صفحه اسکن داشت . دوتا اسکن اخرش یه عکس بود از یک صورت غرق به خون. فکر میکنم از یک جنازه بود تو سردخونه ی پزشک قانونی. ظاهرا می خواستند از کسی شکایت کنند و اسنادشون رو اسکن شده ارائه کنن.همون یه دونه عکس کافی بود واسه گه زدن به امروز.یاد اهنگ پرونده ها افتادم. چند بار گوشش دادم .



*سیزدهم دی

امسال سومین سالیه که سیزده دی رو باید تلفنی به همشیره تبریک بگم . بعد از سه سال هنوز سیزدهم دی ها تو خونمون جاش خالیه . برادرانی که مکالمه ما رو شنود کردن حتما خیلی خندیدن 

*حکم

حکم امین اقا صادر شد . دو ترم تعلیق با احتساب صنوات . قرار شد اعتراض بزنه. باید هفده و چهل و پنج ونک می بودم. باید واسه همشیره کادو تولد هم می خریدم . امین شش و نیم اومد . مجبور شدم دربست بگیرم. راننده ی ماشین آدم باحالی بود. در مورد خیلی چیزا حرف زدیم . اینکه نسل جدید باهوشه و حواس پرت. ایشون از من پرسید دو نفر بودن ،یکی شون گفت این داداشمه،اون یکی گفت ولی این داداشم نیست!چرا؟
گفتم خب اون یکی خواهرش بوده!هیجان زده شد!گفت هیشکی تا حالا جواب این سوال رو درست نگفته بود بهم!یاد عمو پورنگ افتادم!یارو در مورد سن من چه فکری کرده بود که این سوال احمقانه رو پرسید؟!

*تشابه

زندگی بعضی ادما ،مثل سایه ی زندگی خود ادمه . وقتی یکی در مورد ناراحتی هاش ،مشکلاتش و خیلی چیزای دیگه اش حرف می زنه ، تو دلت می گی مثل من.مثل اون موقع های من .مثل همین روزای من !!  از ونک که بر می گشتم حالم بد بود. ربطی هم به گرسنگی و ناهار نخوردن نداشت. ویروسه داشت  داشت برتریش رو نشون می داد. تو راه یه اواز از شجریان گوش می دادم: بسوختم در این خیال خام و نشد.

*تب

از ساعت نه  تو رختخواب بودم.مرتب خواب و مرتب بیداری. فکر کنم خود شکنجه بود . آدم وقتی داغه فکرای چرت و پرت زیادی تو سرش می چرخه ! هرچی فکر چرت و پرت بود دیشب  تو مغزم مرور شد.منهای اخریش که شد جدی ترین تصمیمی که تو این چند روز گرفتم. ژنرال صدای تلویزیون رو زیاد کرده. چرت و پرتای تو مغزم با چرندیات تو تلویزیون تلفیق شدند!یکی تو سرم با صدای محسن سازگارا حرف می زنه!!(توهم رو داری!)


ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

زندگی تحت تدابیر امنیتی



*معضلات اجتماعی
شنبه ها رو معمولا با مجله شروع می کنم . ایران دخت این روزا مثل شهروند اون روزاس. کافی نت رو در شرایطی باز می کنیم که تحت تدابیر امنیتیه و مجهز شده به دوربین مدار بسته که تصاویر کل ساختمون رو  روی ال سی دی چهل و پنج اینچی آقای "ب" نشون می ده. حمید نشسته و نگا می کنه که ما چیکار می کنیم و  هی زنگ می زنه :تو قلان کار رو کردی ،من اینجا دیدم" . خدا شفا بده . 
خانوم "ن" اومده و می گه علی تو تلویزیون خیلی قشنگی! دوتا پا دارم می خوام دوتا دیگه هم قرض کنم دو جفت پا برم تو صورتشون

*آرایشگاه زیبا
نژادی اومد ه و اونم مثل من قبول داره که روز گندیه . می خواد بلاگ بنویسه که می فهمه یکی پسوردش رو هک کرده. می گفت خانوم "س" می خواد از ایران بره . خانوم "ن" به سبک همیشه مثل جن میاد تو و ماکت شکسته ای که تو دفترشون بود رو می ذاره جلوم و می گه حمید اینو شکونده . یه جوری با منگنه !!!درستش کنین درستش کنین . با نژادی سعی می کنیم با چسب چوب درستش کنیم ولی نمی شه. خانوم "ن" می گه با دستگاه باد می شه از سیستم منگنه فشاری استفاده کرد. ما بلد نیستیم . یکی از مشتری ها می گه اگه دستگاهش رو دارین من می تونم !دستگاه رو میارن.حمید و خانوم "ن" کنار مشتریه واستادن. اینجا خود آرایشگاه زیباس.آقای "ب" هم میاد! صحنه رو می بینه و نعره می زنه
* ناهار
ساعت نزدیکای هفت بعد از ظهره!می خوام ناهار بخورم. یه مشتریه مک بوکش رو آورده و می خواد وصل کنه و نمی تونه!زبون دستگاش المانیه و من واقعا نمی دونم چیکارش کنم. گیر داده که باید این راه بیفته . بابای امین آقا هم اومده بودند اینجا. در مورد پارازیت ماهواره،مسائل اخیر،نماز جمعه ی دیروز ِ آقای جنتی و تاثیر چای و نسکافه بر خواب و بیداری صحبت کردیم. آقای "ب" به زور بابای امین آقا رو می بره اونور. امین آقا که باورش نمی شد باباش اینجاس بر خلاف همه ی شنبه ها اومد اینجا. وقتی رفتیم تقریبا همه مون حالمون خوب نبود. قرار شد واسه بابای امین آقا سی دی رایت کنم. آخرای شب نژادی اس ام اس زد و یادم انداخت.یادش نبود که من سر پنج ثانیه یادم می ره!
*آخر شب ها
همه ی بدبختی های آدم زمانی میان سراغ ادم که چشماشُ می خواد ببنده و بخوابه . همه ی فکرای عالم سراغم اومدن و نمی ذارن بخوابم . خوابم نمی بره و به خودم و زندگیم فحش می دم

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

جمعه ها تعطیل است





*روزای تعطیل

سنت روزهای تعطیل خوابیدن تا لنگ ظهره و معمولا بیداری با صدای زنگ تلفن. امروز خوش شانس بودم که یه صدایی غیر از صدای آقای "صولتی هستم" بیدارم کرد. صدایی که خبر از بیانیه ی جدید میر حسین می داد. بیانیه ای که گفته می شد ترکونده! روزای تعطیل معمولا اتفاق خاصی 
نمی افته

*اگه عمو رو نداشتیم

امروز با عمو بودیم. یه سر هم  رفتیم کافی نت . بهش جایگاه دوربین های مداربسته ی آقای "ّب" رو نشون دادیم . چن تا راه حل نشونمون داد که دوربینا رو از کار بندازیم که البته با عنایت به دوربین ها خفن!!که رفقا نصب کردن،بعید می دونم تصویری بشه گرفت .چون فکر می کنم کیفیت وب کم های ما از اونا بالاتر باشه. آقای "ب" باز امال سلیقه کرده و جای چوب لباسی ما رو عوض کرده و گذاشته پشت در .ورودی.می گه ویوش بهتره!خیس به اون ویویی که این بگه بهتره!اخرای شب هم با عمو درد دل کردیم .اینقدر با عمو رفیق بودیم تو این سالها که زندگی و خاطراتمون شکل هم شده


*و اینکه

امروز رو دوست داشتم. جمعه بود و هیچ اتفاق مهمی توش نیفتاد.مهم ترین اتفاقی هم که افتاد رو نمی خوام بنویسم .فکر کنم طبیعیه که یه قسمت هایی از زندگی رو ننویسم . خیلی وقتا تو گرفتن جدی ترین تصمیم زندگیت می مونی،در شرایطی که تو موقعیت های مشابه ،بهترین توصیه رو به رفیقات کردی و این حال این روزهای منه 
1388/10/11