ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

نقطه سر ِ خط


کمتر از یک هفته ،به یکی از حساس ترین روزهای زندگی من باقی مونده
و شاید،هفته ی دیگه،همین روز ،در همین ساعت 
تکلیف من با خیلی چیزا تو این زندگی مشخص شده باشه
از نذر و نیاز و دعای مادر بزرگ و رفقا 
و محک و نایب و پیتزای ماجرا که بگذریم
به تقدیری می رسیم که نه دست منه و نه دست دیگران
حالا ما موندیم عاقبت داستانی که  آخرش حداقل برای من مشخص شده
خیلی از رفقا ،روی عاقبت این ماجرا باهام شرط بستن
شرط بستن که این شاهنامه هم،عاقبت خوشی خواهد داشت!
شاید دوست دارند به من بفهمونن این زندگی
اینقدر ها هم که من فکر می کنم ،مزخرف نیست!
و همیشه زندگی ِ پیش روی آدم،اونجوری که فکر می کنیم،پیش نمی ره.
به هرحال،آدمی که -ناخواسته-زندگی کردن تو این دنیا رو پذیرفته
مجبوره با تمام اتفاقای ناخواسته اش هم کنار بیاد . 
هنوزم فکر می کنم در هیچ کجای زندگی نباید ترسید ،وقتی 
می دونی که حتی بعد از تلخ ترین اتفاقای زندگی هم،زندگی جریان داره

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

احتیاط کن!


اشتباه های من ،دقیقا زمانی متولد می شوند
که مطمئن هستم دارم درست حرکت  می کنم
همون لحظه ای که احتیاط همیشه گی رو کنار می ذارم 
و با اطمینان ِ کاذب جلو می رم
آخر هر اطمینان من،یک اشتباه بزرگه،که منو محتاط تر می کنه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

ما خوبیم!شما چطورین؟؟


بنده ی خدایی رو می شناسم(یکی از مشتری هامون در واقع) 
که نمی تونه حرف بزنه
تقدیرش بر این بوده که دنیا رو بی حرف و کلمه زندگی کنه 
آدم محترم و متشخصیه و ظاهرا هنرمند هم هست 
هر از گاهی میاد،فیس بوکش رو چک می کنه و می ره
با یه لبخند خیلی خاص که همیشه همراهشه
و در کنار  اون،  مشتری های زیادی دارم  
که می تونن حرف  بزنن
زیاد حرف می زنن و معمولا هم حرفای بی ربط و بی خودی می زنن
به داشتن ها نداشتن ها که می رسی و به توانایی ها و ناتوانایی ها که فکر می کنی
با کلمه "عدالت" مشکل پیدا می کنی
یا زندگی عادلانه ای نداریم،یا من معنی عدالت رو هنوز نفهمیدم
یکی از دوستام چند وقت پیش می گفت :
شاید قراره ،توی دنیای دیگری به همه نداشته هامون برسیم
 شاید اون دنیای دیگه،جایی عادلانه تر از اینجا باشه



ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

مال کدوم قبیله ای؟؟


شاید مقایسه ی آدم های مدرن امروز با مردمان 
قبیله نشین سال های دور
یک کم به ظاهر احمقانه بیاد .
ولی وقتی به عمق قضیه نگاه می کنی
می بینی خیلی هم عجیب نیست
وقتی دو نفر از دو قبیله ی متفاوت با هم درگیر می شدند
معمولا دعوای بزرگی بین دو قبیله رخ می داد
اعضای قبیله در دفاع از هم قبیله شون وارد جنگ و دعوا 
با یک قبیله ی دیگه می شدن
نه به برقراری صلح بین اون دو نفر فکر می کردند
نه به اینکه حق با کیه و مقصر کدومشونه
خیلی از ادمای امروز هم تو دعوای بین دو نفر ،موضع می گیرن
و شاید حتی به بزرگ تر شدن مشکل کمک می کنن

واسه همینه که مقایسه ی آدمای دنیای مدرن امروز
با مردمان قبیله نشین فقط "یک کم "احمقانه به نظر می رسه!


دسخط هفدهم آذر هشتاد و هشت /

بعد التحریر :
گاهی وقتا ورق زدن گذشته،خیلی هم بد نیست
چن وقته دارم نوشته های قدیمیم رو می خونم
می خوام بعضی هاشونو به اینجا منتقل کنم 
آدما فوقتی حرف جدیدی واسه گفتن ندارن 
معمولایا سکوت می کنن،یا حرفای قدیمی شون رو تکرار می کنن
که البته،روحیه ی من به دومی نزدیک تره!