ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

از مادر،تا فرزند


*همین حوالی
یه بچه ی کوچیک ِ شاید دو سه ساله،شبیه یکی از عکس های بچه گی من وسط خیابون ایستاده و مثل ابر بهار اشک می ریزه ، دستاشو رو به بالا می گیره و حالا منتظره تا خانوم جوانی که هم سن و سال خودمه در اغوش بکشدش!خانوم جوان بچه رو جوری بغل می کنه که همه ی شکم و پهلوی بچه بیرون می افته !!حاجاقا در گوشم می گه :بچه داری این یکی رو!!نفله کرد بچه رو !با خودم فکر می کنم که زمان چقدر زمان زود می گذره!حالا هم بازی های دوران  کودکی من هم مادر شدن!همونطور که یکی از بهترین های روزهای دانشگاه ِ من ،الان پسر چند ماهه داره و پدر شده!
*کمی دور تر
می گم : خواهرزاده ی مریم بالاخره بعد از یکماه از دستگاه بیرون اومد .خب!خدا رو شکر بچه ی اینا هم سالم به دنیا اومد. می گه : می مرد بهتر بود .چیه این زندگی! می گم : مادرش قطعا اینجوری فکر نمی کنه. اگر فکر می کرد شبی یک میلیون پول نمی داد تا شاید بچه اش زنده بمونه . می گه پدر و مادر ها همیشه اشتباه فکر می کنن!وگرنه تو زدگی ئی که خودشونم می دونن لذتی نداره و سراسر بدبختیه،پای کسی رو باز نمی کردند!
*خیلی دور،خیلی نزدیک  
عمو مسود می گه به بچه هام گفتم :نباید بچه دار شین! اون بچه چه گناهی کرده که به خاطر شوما پاش تو این دنیای کثیف و پر جنایت باز شه!!اون می گه و من یاد خانوم فاعلی می افتم
خانوم فاعلی ،یکی دیگه از مشتری های ماست . (من و امین آقا بدون هماهنگی قبلی این اسم رو روش گذاشتیم).من یکبار اشتباه کردم و لپ تاپ اون رو درست کردم و اون حالا هر روز،یکبار لپ تاپش رو برای عرض ادب ،خدمت ما می فرسته! گاهی خودش میاد و گاهی پسرش رو می فرسته. بعید می دونم بالای سی و پنج رو داشته باشه . تازه گی فهمیده زیر سر شوهرش بلند شده و حالا به تلافی می خواد زیر سر خودش رو بلند کنه!(لابد!)از من می خواد که بهش یاد بدم ،عکس های یواشکی اش (!)رو چه جوری از دید دیگران تو کامپیوترش ذخیره کنه!
بعضی روزا میاد و پیج فیس بوک ِ کسی رو که فکر می کنه دوست دختر شوهرشه رو نگاه می کنه!همیشه نگرانه که دختره، بفهمه که این داره یواشکی پیجش رو نگاه می کنه!گاهی پسرش میاد و لپ تاپ رو می بره. کسی که بی تقصیر ترین ِ ماجرای زندگی پدر و مادرشه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

مثل فحش !!


 گم شو!!
 تو نمایشگاه،به مجید که از دیدن غیر اتفاقی خیلی ها راضی نبود گفتم: ببین در دسترس بودن چقدر بده!!!ببین این چند سالی که همه می دونستن از صبح تا بعد از ظهر من کجام ، چقدر ناور بود؟؟
اینکه حوصله ی یه نفر رو نداری و از صبح تا شب بشینه کنارت و مثل استارت ژیان هرت هرت می خنده و به زور می خواد باهات بازی کنه ....(لازمه اسمش رو هم بگم؟؟!)چقدر ازار دهنده است؟؟شوخی بی مزه یا واقعیت تلخ،به هر حال ایم مسئله  برای مندر طی  این چند سال ، یه مسئله ی عجیب و غریب  بود . گاهی از خوشحالی سورپرایز می شدم و گاهی...!
ذهنم می ره عقب و می رسه به روزی که حوصله ی خودمم نداشتم و به طور ناگهانی  در کافی نت باز شد و خانوم ِ  فداکار و جانی دپ  اومدن تو و من مجبور شدم-هر چند از روی اجبار و احترام-زورکی بخندم .قبل از اینکه به رسیدن مهمان سوم و دراماتیک تر شدن ماجرا برسه از خاطره میام بیرون. به این فکر می کنم که خرداد که تموم بشه،منم
می تونم مثل بقیه یآدما برم و واسه خودم گم شم!به نظرم "برو گم شو" نمی تونه فحش باشه!
می تونه یه آیتم مثبت از زندگی باشه!!
بمیر!!
تو توالت یه سوسک خفن رو به کشتن می دم و می ایستم و مردنش رو نگاه
می کنم!بعضی مردن ها تماشا کردن هم داره!بستگی داره که چه  موجودی باشه !!
ابله!!
آقای موسوم به بولی،از حضرات میلیاردر این روزگار و مدیر محترم مجموعه ی فلان!!،نشسته و برنامه ریزی هاشو واسه کلاس هاش تو ضیح می ده،نه می دونه چه روزایی کلاس برگزار می کنه،نه می دونه هر کلاس چند تا شاگرد می خواد،نه می دونه از کی شروع به کار می کنه ، نه تبلیغاتش آماده اس و دنبال کسی می گرده با این امکانات فول براش بازار یابی کنه!جناب مهندس،دو تا عدد رو هی ضرب در هم می کنه و تقسیم بر هم،تا ببینه با سیزده در صد تخفیف،چقدر کاهش هزینه داره!!
جایی که همه چیش احمقانه باشه،حتما میلیاردراش هم احمقن!!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

عصا


در نا امیدی بسیارتوی تاکسی نشستم و دارم می رم سر کار
به عصاهایی نگاه می کنم که حالا کنار پای من قرار گرفتن
به راننده تاکسی نگاه می کنم که یکی از پاهاش قطع شده
وحالا با یک پا و دو عصا و ماشینی که
گاز و کلاچ و ترمزش رو مخصوص معلولین ساختن 
داره مسافر کشی می کنه و نگذاشته که نقص عضوش 
اونو از جریان زندگی دور کنه . 
به پاهای خودم نگاه می کنم که هنوزم می تونم باهاش 
از ونک تا سید خندان رو پیاده راه برم. 
"همیشه بهانه هایی وجود دارند که بخاطرش خدا رو شکر کنم"
دلم می خواد کرایه ی بیشتری بهش بدم . اما فکر می کنم شاید این کار
نذاره که اون خودش رو مثل یک آدم معمولی تو این جامعه ببینه
کرایه رو بهش می دم و بقیه اش رو می گیرم
چند دقیقه بعد ،وقتی از کتاب فروشی ِ خانوم ارمنیه که حاجاقا دوستش داره
میام بیرون متوجه می شم موبایلم رو گم کردم
به (شماره) خودم زنگ می زنم،در نا امیدی بسیار
یه آقایی گوشی رو بر می داره. همون راننده تاکسی چند دقیقه پیشه. 
آدرس حُجره(!) رو می گیره ازم و موبایلم رو برام میاره
چند  هزار تومن به عنوان کرایه ی آوردن گوشیم بهش می دم 
احساس می کنم موبایلم اون روز ،باید تو ماشین اون جا می موند

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

بزرگ می شیم،می فهمیم


از جمع پر سر و صدا و شلوغ ِ خانواده بیرون میام
و  به پسر دایی می گم پایه باش که بریم و گم شیم!
با تعجب نگام می کنه و  زیر لب می خنده! 
هنوز اینقدر بزرگ نشده که بفهمه گاهی وقتا،گم شدن چه لذتی داره
همونطور که من هنوز اینقدر بزرگ نشدم که بفهمم ،دور هم بودن
اونم تو یه جمع شلوغ ، چقدر لذت بخشه!!
دختر داییم یه دونه از این گل ها که نمی دونم اسمش چیه می کنه
از همینا که می گفتند اول آرزو کن،بعد فوتش کن و بعد منتظر باش
که اون آرزوت براورده بشه!
به من می گه فوتش کن!فوت می کنم و یاد تیتراژ کارتون با خانمان می افتم!
دختر دایی ِ هفت ساله غر می زنه که چرا آرزو نکرده فوت کردم !!
خیلی زور می زنم که قبول کنه که من آرزو کرم و فوت کردم
ولی اون همچان ناراحته و می گه نخیرم!تو اصلا فکر نکردی و فوتش کردی
هنوز اونقدر بزرگ نشده که بفهمه ،آدما برای ارزوهاشون نیاز به فکر کردن ندارند!
اونم بالاخره یک روز بزرگ تر خواهد شد ،و خواهد فهمید 
که آدما از یه سنی،تکلیف شون با آرزوهاشون مشخصه!
دیگه نیازی به فکر کردن ندارند!
هنوز آهنگ کارتن با خانمان تو گوشمه،
و تصویر دختری که با یکی از همین گل ها پرواز می کرد
تصویر شیرینی از کودکی از جلوم رد میشه.
حالا چقدر اون روزا رو دوست دارم!
روزهایی که  هنوز اونقدر بزرگ نشده بودیم
که بفهمیم زندگی یعنی چه!
مثل الان که هنوز برای فهمیدن خیلی چیزا هنوز بزرگ نشدیم!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

می شود گفت که


تو نمایشگاه مزخرف کتاب،چشمم به یک پوستر می افته که تو اون یه نفر داره کتاب می خونه و اطلاعات بالا میاره .  عجب طرح احمقانه ای. دلم می خواد یه چی بخورم و رو پوسترش بالا بیارم . تو دلم  می گم اگه الان "عمو" اینجا بود حتما مخالفت می کرد . حتما می گفت اتفاقا برعکس!اصلا اینجوری فکر نکن!!بعد هم کلی دلیل میاورد که دهن ادمو اساسی می بست!یا شایدم نه!یه بشکن کُلفَتی می زد و می گفت:این یکی رو باهات منافقم!!(تو موافقتش هم لامصب مخالفت نهفته است!)تا احساس کنم که هنوز هم فکرهای مشترکی بین من و رفیق قدیمیم وجود داره.عمو نیست و  حالا دیگه دلمون برای اون هم تنگ می شه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ              
با رفیق ِ  کوچیک پر حرفم تو خیابون قدم می زنیم . حوالی ونک. همون جا که تابستون زیاد می رفتیم !میگه پس تو هم باید بری!
می گم آره!طوری نیست،بیت و شیش سال رو که چشم به هم زدیم رفت،حالا یکی دو سال که طوری نیست!می گه آدم خوبی بودی!حیف میشه!بری فکر کنم منم تنها بشم ! بهش می گم هیشکی ،هیچ وقت تنها نمیشه . آدم ها می رن و میان و زندگی کاملا در جریانه! آدمای زیادی بودن،که فکر می کردم اگه نباشن خیلی تنها می شم!که همه شون یک روز رفتند و حالا من موندم ادم های دیگه ای که فکر می کنم، این ها هستند که اگه یه روز نباشن،خیلی تنها می شم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


از وقتی بلاگر رو فیلتر کردن،خیلی دوس ندارم بنویسم. حداقل اینجا خیلی دوست ندارم که چیزی بنویسم . دیگه خبری هم از
دوستایی که یک زمان حواس شون به شنبه و دوشنبه ی ما بود هم نیست!دیگه کسی نمی گه این هفته چرا ننوشتی یا چرا فلا ن چیزو نوشتی. من به ننوشتن عادت کردم و دوستام به نخوندن!. راسته که می گن عادت ،عادت میاره!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

آخر ِ راه اومدن،با روزگار


شهرام بهمنی می گه : اینجاعشق پایان خوش فیلم های هندی را ندارد
اما به نظر من،این زندگیه که پایان خوش فیلم های هندی رو نداره
دوشنبه ی پر استرس ما هم با بدشانسی کامل تموم شد 
و چیزی که هنوز ادامه داره،زندگی ماست!
گاهی باید با اون چیزی که تقدیریا سرونوشت یا شانس یا قسمت صداش می کنن
کنار بیایم ،گاهی باید با روزگار راه بیایم ،دلخوش به این باشیم که
این نیز بگذرد!
اگر چه به قول عزیزی آدم تو بدشانسی هم باید خوش شانس باشه!

که فکر میکنم الان من همون آدم خوش شانس،توی بدشانسی ام!
و چقدر خوبه که تو شرایط سخت و لحظه های تلخ آدم،کسایی باشن 
که ذهنت رو از دنیای تلخ حوالی خودت دور می کنن
مثل سمانه ی عزیزم،که از صفر تا صد ماجرا با من بود!
مثل صالح گاراجی (آقا موسی) و سلکشن(!) خوبش،که خوبه
مثل امین آقا نعای یقه بالا، که راضی ام ازش
عمو سیا و اون استدلال تاریخیش در مقابل یک سوال تاریخی
مثل میثم و حاجاقا و آقا مجید و کیفش!(شرکای جدید!)
مثل مریم که پا به پای من دیروز فحش داد!
مثل عمو مسعود که همیشه انرژی ادم رو از از منفی صد به مثبت هزار می رسونه
مث خیلیا ی دیگه که دیروز کنارشون خیلی چیزا رو فراموش کردم