ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۸, جمعه

گیر کردی! میفهمم!


گاهی وقتا گیر می کنی!درکت می کنم پسر!
مثل من و همین یک ساعتی که داره از عمرم می گذره ومن روی 
یکی از آهنگ هایی که  هیچ وقت گوشش نمی دادم گیر کردم.
حالا هدفن می ذارم و تو دلم از اقای وینمپ که گزینه ی ریپیت رو
روی نرم افزارش لحاظ کرده تشکر می کنم! 
مثل جمعه هایی که  دیگه دوست ندارم اتاقم رو تنها بذارم
مثل خیلی روزای دیگه اصلا دلم نمی خواد از خونه برم بیرون!!
مثل خیلی روزا که فقط دیدن دوستام بهونه ی بیرون رفتنم می شن!
مثل اتفاقایی که حالا دارن تکرار می شن و من هم مجبور به تکرار اونام
و تو تماشای دوباره ی اونا گیر کردم.
تو زندگی لحظاتی هستند که همه چیزایی که ازشون متنفری
با هم قرار می ذارن که بیان دیدنت و سورپرایزت کنن!
مجبوری بشینی تماشاشون کنی !یا گاهی ناخواسته باهاشون کشتی بگیری!
خب دست خودت نیس!گیر میکنی !نمی تونی باهاش کنار بیای!
دوست نداری در موردش با کسی حرف بزنی!نه حوصله ی دلداری روداری
نه نصیحت و نه سرزنش !خب طبیعیه!!تنهایی رو انتخاب می کنی با خودت 
می گیتوتنهایی می شه بهترین تصمیم رو گرفت!
تنهایی های این روزاتو می فهمم . زندگی فقط با تو نا مهربون نبوده
می دونم که بد گیر کردی!ولی مطمئنم بالاخره میای بیرون!
میای و مثل همیشه به حرفای بی مزه منو شوخی های مسخره مون می خندی!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

آلزایمر


1
- طفلی مثل ماهی می مونه!!تو چند ثانیه همه چی یادش می ره!
شاید اون روز تاریخی که میثم (یکی رفقای با معرفت روزگارمون) داشت
اکواریمش رو از اقای اکواریومی تحویل می گرفت ،یاد همین حرفِ مهسا نعمت
افتاده بودم که با چهار گوشه ی تیز اکواریم،یه جای سالم رو دستم نگذاشتم!
مشتری اومده بود دم کانتر و دقایق زیادی  منتظر بقیه پولش مونده بود و غافل 
از اینکه" صاب مغازه"یادش رفته بقیه پول رو بده!هنوز داشتم از فراموشیم 
خجالت می کشیدم که نعمت به امیناقا گفت :طفلی!مثل ماهی می مونه!!...یادش می ره!
اون روزا به توصیه مادربزرگ مویز ،مچولک می کردم که حافظه ام تقویت شه
اما....
2
ماجرا به این سادگی ها هم نبود ،قرار می گذاشتم و یادم می رفت برم سر قرار!
می گفتم زنگ می زنم و یادم می رفت که باید زنگ بزنم
تو ساعت پنج ،با صالح قرار می گذاشتم،عمو زنگ می زد می گفت :کی می رسی فردوسی!
دایی اس ام اس می زد که قرار شد بیای خونه ی ما پس...؟؟
تو یه ساعت با چهار نفر قرار می ذاشتم ...کنسل می کردم...آبروم می رفت!!
یه شب تو لوح نگهبانی بودم...یادم رفت برم سر پست!!
بدو بدو رفتم سمت پستم...مثل چی می دویدم ...!!بماند
3
 دکتر نشسته رو به روی من با شال گردنش بازی می کنه
ازم می خواد که حداقل دو مورد از مواردی که باعث ناراحتیم شده رو بگم
یادم نمیاد!هیچی!تقریبا هیچی
مجبور می  شم موردی رو بگم که خودمم می دونم ناراحتی و عصبانیت در موردش احمقانه اس
کاریش نمی شه کرد . درد های بزرگ ،از صمیمی ترین رفیقای دنیا هم با معرفتن!
محاله تنهات بذارن .
4
خانوم دکتر همیشه می گه خوش به حالت که هیچی یادت نمی مونه!
خب راست می گه!ماهایی که فراموشی داریم معمولا به سختی درگیر مسئله ای می شیم
فقط بدیش اینه که گاهی وقتا ،چیزایی رو که باید فراموش کنیم رو،یادمون می ره که فراموش کنیم
مثل یه روز خاص ،از تقویم سالی که حالا سه سال از اون گذشته!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

تلخ می دونی ینی چی؟



بعضی ها مثل بادوم تلخ های توی کاسه ی آجیل می مونن
که تعدادشون از خوشمزه های توی کاسه کمتره
ولی به تنهایی می تونن مزه همه خوشمزه ها رو
مثل زهر مار بکنن
ادمایی که به تنهایی می تونن شیرینی یک جمع چند نفره رو
با تلخی خودشون به گند بکشن !
دنبال اسم و آدم خاصی نگردین !مثل من که هیچ وقت نگشتم
چون خیلی وقتا ،بادوم تلخه ،خود من بودم!
*
از این هفته س شنبه ها دسخط  به روز می شه
ببینیم تو سال جدید می تونیم نظم رو اینجا برقرار کنیم یا نه!