ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۹, جمعه

عاقبت یک آرزو


به مادرم می گم :خب حالا بچه دار هم شد !که چی؟؟
می گه خب هر آدمی آرزوی بچه داره !!
- خب اره!!تو هم لابد ارزوی منو داشتی!
ولی من هیچ وقت اونی که ارزو داشتی نشدم!
حالا نه تو به ارزوت رسیدی!نه من تو زندگیم به آرزوهام!
*اولی
همونطور که زل  زده بود تو چشای "عمو سیاوش " داد زد: 
«این مال بچه ی مردمه!!»
دختر بچه ای بود ، شاید سه یا چهار ساله !اسکوترش رو دستش گرفته بود
و حالا داشت جواب عمو رو می دادکه پرسیده بود 
چرا سوار اسکوترت نمی شی!به عمو می گم : عمو تو هم سن این بودی 
اصلا می دونستی "مال مردم" یعنی چی؟؟فکر میکنه و می گه نه!
نگاش که می کنم و با خودم می گم :  که این هم یه روز مثل من و خواهرم
بزرگ می شهو یکی از همین دخترایی می شه که مجبوره برای فرار
از گشت ارشاد وهزار و یک چیز ترسناک شهرش مسیرش رو عوض کنه!
*دومی
تو گرمای عجیب و غریب بهار امسال داشت دنده می داد
 و به گرونی این روزهااعتراض می کرد  . مثل همه راننده های شهرمون
که حالا جز گرونی بنزین و سایر چیزا حرف دیگه ای واسه گفتن ندارن 
می گفت : مثل ... تو گرما و سرما می دوم ،که پول ببرم خونه 
که پول بذارم تو جیب پسرم که بره حال کنه .که لباس شیک بپوشه،عشق کنه 
ببا خودم فکر می کنم یه پسر دبیرستانی الان با پولش چه عشق و حالی می تونه بکنه؟؟بعید می دونم که اون پدر ، به این عشق و حال ها راضی باشه!
*و سومی
زندگیش رو هواس! عالم و آدم می دونن که شوهرش ،هر شب با یکیه!
همه ی همکاراش شاکین . می گن شوهرش هر روز به اونا زنگ می زنه
که من می خوام ببینمت!که من عاشقت شدم !که بیا امروز رو با هم باشیم
دو ماه از حامه گیش می گذره . زنی که می دونه ،مردش مرد زندگی نیست
زنی که هنوز هفته ی بدون دعوا ی زندگیش رو تجربه نکرده !
حکایت عجیبیه،حکایت همکار یکی از دوستان ما . 
دلم می خواست بهش بگم ، تو که نتونستی زندگیت  رو عوض کنی
کاش کس دیگه ای رو آلوده ی زندگیت نمی کردی .