ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲۸, جمعه

محبوبیت های موقت


1
چند سال پیش یکی از کانال های فارسی زبان ماهواره 
با شادمهر عقیلی مصاحبه ای انجام داده بود و از اون در مورد 
 اتفاق هایی که برای هنرمندان محبوب در ایران می افتد سوال کرده بود
شادمهر عقیلی لیوان آبی که دستش بود رو بالا آورد و گفت
در ایران محبوبیت ادما تا یک حدی قابل تحمله . از یک جایی به بعد
دیگه اجازه محبوب تر شدن رو نداری و خلاصه یه جوری جلوی
پیشرفت و محبوب تر شدنت رو می گیرن!
واقعیت تلخی که حداقل تو این بیست و پنج-سی سال اخیر 
بارها و بارها از نزدیک شاهدش بودیم و هستیم
2
کافی بود تا سوپر استارِ محبوب و اسطوره ای کشورمون
که به واسطه ی بازی درکنار چند بازیگر مطرح هالیوودی و
یک ویدئوی تبلیغاتی محبوبیت چند برابری پیدا کرده بود 
کنار یک مرد دیشداشه پوش بایسته و عکسی بگیره 
تا مردمِ عرب ستیزِ سوسمار نخور کشورمون
حملات ناگهانی و رگباری خودشونو شروع کنند
و از اینکه ان رو کنار یک عرب (که ملیت دقیقش هم مشخص نیست)
ابراز تاسف کنند! حالا اصلا کاری نداریم به اینکه  چرا از عربا بدمون میاد
و اینکه چون ما از عربا بدمون میاد،نباید کسایی که دوستشون داریم 
هم ا عربا خوششون بیاد و باهاش عکس بگیرن!
حالا تصور کنید در شرایطی که مردم شریف ایران
بنا به دلایلی از نگاه عده ای مردم جهان تروریست شناخته می شن
مثلا کنار جرج کلونی بایستن و عکس بگیرن،آیا منطقی است
که طرفدارای کلونی بخاطر عکس انداختن اون با یک اسیایی تروریست
اونو طرد کنند؟؟
محبوبیت هنرمندان در ایران-به نظر من- علاوه بر تصویر 
زشتی که شادمهر عقیلی در موردش صحبت کرده بود
شکل زشت تری هم داره و اون نحوه عموم مردم با شخصیت های محبوب
عرصه های مختلف است.چیزی که در چند سال اخیر شاهدش بودیم
ناگهان بزرگ کردن ادما،و ناگهان کوچک تر کردن آنها.
کاری که با ایرج طهماسب بعد از فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه کردیم
 هیچ وقت نخواستیم فکر کنیم که این فیلم برای گروه سنی ما ساخته نشده
کاری که با مهران مدیری و قهوه تلخ کردیم
کاری که با افشین قطبی تو پرسپولیس کردیم
فقط سیستم مدیریتی کشور نیست که نمی تونه محبوبیت ادما رو تحمل کنه
خودمون هم ظاهرا خیلی تحمل دیدن محبوبیت ادما رو نداریم

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

یادداشت های ایام دیوانه گی


تفریح مسخره ای میشه گاهی ،ولی همیشه تو جاهای شلوغ
دنبال قیافه های مشابه ادمایی که می شناسمشون می گردم
آدمایی که دوست دارم باشن و نیستن 
ادمایی که دلم می خواد ببینمشون و نمیشه!نیستن!نباید باشن!
یه جور گول زدنه!یه جور فرار از خواستن ولی نداشتن!
----------

می گفت : قفل همه بدبختیا و خوشبختی های ادم دست پدر و مادره!
می گفت پدرت که راضی باشه ازت،خود به خود به همه چی میرسی
ولی این همه چی این نیست که یوهو مولتی میلیاردر بشی و
ماشین و فلان سوار شی و خونه بیسار بخری!
بیشتر فکر می کنم و می گم :خب منظورت اینه که بدبخت تر نمی شیم دیگه!!
هیچی نمی گه !
می گم چیزایی که من می خوام ،تقریبا بدست اوردنش محاله!!
پدر و مادر که هیچی!اگه نئاندرتال نسل مونم راضی کنم
بدست اوردنش محاله!
می گه خب بخواه که تحمل نداشتنش رو بدست بیاری!
نمی دونه خواستن و نداشتن رو با شعار نمیشه محال کرد.
----------
رئیس می گه دلم پسر می خواست ،خدا به هم پسر داد ولی
هیچ وقت پسرم اونی که می خواستم نشد .
یاد پدرم می افتم بیست و هفت سال برای منظم کردن من تلاش کرد
و حتی موفق نشد که بند کفش همیشه باز منو بسته ببینه
به سبک همیشه ی زندگیم ،خربزه رو سوار چنگالم کردم!
راه می رم و می خورم . پدر طبق معمول می بینه و حرص می خوره
لا به لای شلوغی های اتاقم گم می شم و چنگال خربزه رو می ذارم رو میز!
و از دور پدرم رو می بینم که عصبانی و نا امید داره نگام می کنه!
عادت های غیر طبیعی زندگی من ،هیچ وقت نذاشت 
که پسری بشم که پدرم می خواست!
انگار که همیشه مهم ترین خواسته های ادما 
اونیه که هیچ وقت ندارنش!