ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۳, پنجشنبه

موردِ عجیب شاگرد اقا الهی

 (متاسفانه عکسی متناسب با این متن پیدا نکردیم)

اقای الهی ،معلم مدرسه و پیک شرکت ما یکی از شاگردهاش
رو در حال کشیدن الت تناسلی مردانه، به قول خودش دستگیر
کرده بود! نقاشی رو با خودش اورده بود شرکت و میگفت
میخوام اینو بدم به پدر و مادرش تا ببینن بچه شون جای درس
چیکار میکنه. بهش گفتم شاگردی که تو معلمشون باشی از اینانکشه جای تعجبه ! (نامبرده معمولا از سر و ته کلاس هاش میزنه تابیاد دفتر ما دوتا سرویس بیشتر بره)
داشتم میگفتم :حالا فکر میکنی اگه اینو به ننه باباشون نشون بدی دیگه از اینا نمیکشه!؟ که یکی از رفقا گفت : بچه چهارم ابتدایی که از اینا میکشه حتما مشکل خانوادگی داره،قطعا تو خونشون پدر و مادرش با هم مشکل دارن .اقا فتح اله طبق معمول همه چی رو به رسانه ها و تاثیر موبایل ها و ماهواره ربط میده و مگه من به این سن اصلا نمیدونستم اندام جنسی زنان چه شکلیه!ودرادامه انچه که تصور میکرده را برای ما تشریح میکنه که متاسفانه قابل گفتن نیست ته دلم خوشحالم که پدر اون بچه نیستم چون نه تنها نمیدونم در واکنش به معلمی که داره نقاشی ِ الت پسرم رونشونم میده چی باید بگم و حتی نمیدونم با پسری که این کارو کرده باید چیکار کنم!

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۹, سه‌شنبه

پول


جعفر یوسفی میگفت :رفتار  طرف خیلی مشمئز کننده است(!) یه جوری سر پول گرفتن به آدم می پره که انگار می تونه پولا رو  با خودش ببره اون پایین !! راست میگفت!نه پولا رو میشه برد و نه میشه با پول ها ،جلوی پایین رفتن رو گرفت !وقتی که میلیاردر فامیل با اون همه هزینه تو بهترین بیمارستان تهران نتونست جون زنش رو نجات بده فهمیدم که این دنیا نیست که بی ارزشه! این ماییم که بی ارزشیم. مایی که بنده ی پولی شدیم که حتا بقای ما رو نمیتونه تضمین کنه 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۴, چهارشنبه

آوار!


یک شایعه کوچیک درمورد زلزله ی تهران کافیه 
که عده ی زیادی رو مجبورکنه شب خونه وزندگی رو
ول کنن و برن تو پارک و خیابون و جایی امن تر بخوابند
مردمی که معتقدند از تقدیر  نمیشه فرار کرد
مردمی که معتقدند عمر دست خداست 
مردمی که از این زندگی شاکی اند 
حتی اونایی که از "بودن"خودشون ناراحتن هم 
از مرگ فرار می کنند !!
این روزها مردمی که در ظاهر علاقه ای به زندگی ندارند
در باطن از درد ِ دلهره ی شایعه ی زلزله به خود میپیچند!

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۲۸, چهارشنبه

معین


معین کارگر- نظافت چی دفتر ما و چند دفتر دیگه در حوالی ماست
در ازای مبلغی ناچیز در مدت زمانی نسبتا طولانی به بدترین شکل ممکن
همه جا رو گربه شور میکنه و شاید تنها قسمت مفید کارش شستن استکانها
باشه . هیکل لاغر و دندون های ریخته (به جز یکی دوتا) سر نسبتا بی مو 
و ظاهر همیشه ژولیده و چشمهای  گود رفته اش فقط و فقط به ادمهای 
شیشه ای شباهت داره اگرچه اون هایی که از نزدیک میشناسنش میگن
بجز سیگار چیز دیگه ای مصرف نمیکنه . علاقه ی عجیبی به معین ی خواننده
داره و معمولا بعد از کارش یکی از اهنگ های معین رو با صدای نکره اش
برامون میخونه. یکی از ارزوهای معین ازدواجه و همیشه میگه 
دوست داره ازدواج کنه و تشکیل خانواده بده . اما با سر و وضع
ظاهری و وضعیت مالی و خانوادگیش بعیده چنین اتفاقی براش بیفته
اخرین باری که دیدمش ابروهاشو با تیغ تراشیده بود.وقتی ازش علتش رو 
پرسیدم گفت : دختر همسایه مون گفت ابروهاتو اگه برداری ، من زنت میشم
منم اومدم با تیغ صافش کنم حواسم پرت شد کلش رو تراشیدم!هم اَبروم 
پرید هم دختره!
توی ذهنم دختره رو تصور کردم که حتما برای چند دقیقه خندیدن چه جوری 
از یه ادم بدبخت ساده ی هیچی نداری مثل معین سوء استفاده کرده و حتما
هرجا میشینه این شاهکار حیوانیش رو برای بقیه تعریف میکنه!به این فکر میکنم که چقدر اون ادم می تونه حیوون باشه !و اینکه گاهی برای چن دقیقه خندیدن چقدر میتونیم حیوون بشیم!

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۲۵, دوشنبه

چرا خب؟؟!



گفتیم آهن دلی کنیم چندی و بزنیم تو دنیایی دور از دنیای ادما!
شنیده بودم که :  کتاب بخوانید تا بیش از یکبار زندگی کرده باشید
که یار مهربان جور دیگر زیستن را به تو اموزش دهد 
خب !
از دنیای دیوونه ی دیوونه ها پناه به کتاب می بریم در حالی که
دیوانه های توی کتاب از ادمای دنیای واقعی دیوونه ترن!
تو "لولیتا" با دیوونه ای رو به رو میشم که چشمش دنبال دختر بچه هاس 
تو "شاگرد قصاب" با یک قاتل روانپریش عجیب و غریب رو به رو بودیم 
تو "جز از کل" با دنیایی از دیووانه های فیلسوف و جنایتکار درگیر می شی
و تو "انها به اسبها شلیک میکنند" دیوانه ای رو میبینی  که برای نجات 
زندگی یه نفر ،دست به قتل اون می زنه و....! 
بر میگردم به دنیایی که توش زندگی میکنم
ادمای این دنیا از ادمای توی کتابا عجیب ترن!
ادمایی که وقتی حوصله نداری تو تفریحاتشون همراهی شون کنی 
ازت ناراحت میشن!
ادمایی که زورمیزنن تا  مجبورت کنن که اعتراف کنی که اشتباه میکنی!
ادمایی که دوست دارن بهت ثابت کنند مصلحت زندگیت رو بهتر از تو می فهمن!
ادمایی که از سر دلسوزی به مشکلات ادم پاسِ گل میدن
ادمایی که راحت دروغ میگن !نبودیم !نیستیم !دیر میام!خواب بودم !خواب موندم !
و...!
انگار همه مشکلات از جایی شروع شد که ادمها مجبور شدنند 
بصورت دسته جمعی  روی یک کره خاکی زندگی کنن!!

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

سپید-سیاه



*
مادربزرگم  میگفت تو تاکسی ،اقای راننده
شماره خواهر و برادرهاش رو میگرفت و ازشون
میخواست تا چند تا کاهو بخرن و ببرن بیمارستان
تا قبل از آنژیوگرافی به مادرشون برسونن تا خودش 
برسه بیمارستان.  ولی ظاهراسر همه شون خیلی شلوغ بود 
و هیچ کودم نمی تونستناین کا رو انجام بدن .
 ناچار راننده میزنه کنار و از سبزی 
فروشی کاهو میخره و توی سبدی که با خودش داشته میشوره
و سوار ماشین میشه و به مادربزرگم میگه :از اول هم 
میدونستم هیچ کودومشون غیرت ندارن!
واسه همین با خودم سبد اوردم


میگن این روزها تهران شهری شده پر از 
پیرمردها و پیرزن های اواره .
سالمندانی که فرزندانشون اونها رو مثل 
کودک سر راهی تو خیابون ول کردن و
خودشون رو از دردسر و هزینه های نگهداری
پدر و مادر سالمندشون راحت کردند.
ما همون مردمی هستیم که سالها قبل 
سریال "این خانه دور است " و خانه ی سالمندان
رو تحمل نمیکردیم و ظلم می دونستیم و حالا...

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۵, سه‌شنبه

خاطرات ما/این قسمت سرهنگ و توطئه دشمن


سرهنگ شیخی ، مسول امور اداری ما بود در خدمت نچندان مقدس سربازی.
پدرم که زود تر از من با شیخی اشنا شده بود همیشه میگفت: واقعا هم شیخه!
و زمانی که برای اولین بار با شیخی روبه رو شدم تازه متوجه حرف پدرم شدم.
مردی بود چهل و هفت -هشت ساله با سری کچل و موها تقریبا سفید
شلوارش به شکل عجیبی گشاد بود و از چندصد کیلومتری میشد شناسایی اش کرد
معتقد بود شلوار تنگ برای بدن مضر است و تیری است خطرناک از اسلحه دشمن  
شیخی ،مذهبی ترین آدمی بودکه در تمام طول عمرم دیده بودم
به طب سنتی و دکتر روازاده علاقه عجیبی داشت و از طب مدرن بیزار بود
معتقد بود  همه داروهایی شمیایی (قرص ،کپسول ،شربت و...) توطئه خاموش دشمن است و هدفش نابودی مسلمانا است
 همین نگاه تند مذهبی اش بود که  اجازه نمی داد کسی دوستش داشته باشد
سه شنبه ها یک ساعت کلاس قران برای وظیفه ها می گذاشت که بی شباهت 
به اکادمی گوگوش نبود . بچه ها نوبت به نوبت می خواندند و استاد
ایرادهای آنها را میگفت : "شما سرعت خوندنت بهتر شده،سعی کن قواعد رو
هم بیشر رعایت کنی " 
یکبار که میخواستم برای کاری از پادگان خارج شوم از من خواست تا موقع برگشتن
برایش نخ دندانی بگیرم که عطر نداشته باشد !چرا که عطر مواد شیمیایی بود توطئه دشمن
ما تمام داروخانه های خیابان پیروزی را بالا پایین کردیم و موفق نشدیم نخی پیدا کنیم 
که بوی نعنا ندهد !(نخ قرقره هم که بخواهی ،یک کم بوی نعنا را می دهد!)
ناچار یکی از کم بودار ترین ها را خردیم و بردیم . سرهنگ چپ چپ نگاهی به ما کردو ناگهان چشمش به عکس لب و دهن و دندان رو نخ دندادن افتاد و سریع ان را پاره کرد و گفت :لعنت به دشمن!با چه چیزهایی دین و ایمان ما را نشانه گرفته!

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱۵, چهارشنبه

فلاش بک


*
"دسخط "یا "مت روز" یا "خاطرات یک مطبوعات"
تنها یادگاریست باقی از انچه که در این چند سال
با نام زندگی از مقابل چشمهای من گذشت.
گاهی وقتها که بیکار ترم ،به شکل رندوم
یکی از پست ها رو باز می کنم و میخونم
و به این فکر میکنم که مرور گذشته عجب تحملی
میخواد و ما هم که چه کم تحملیم این روزها!
*
با این حال هنوز با وسوسه ای میجنگم که ازم
نوشتن خاطره سالهای دور و نزدیک رو میخواد
از  منی که حتی از  تصورِ فکر کردن به گذشته فرار میکنم
چه برسه به مرور و نوشتن پست کردن!
*
تصمیم دارم خاطره های قدیمیم رو تو این وبلاگ
ثبت کنم .همین الان که این تصمیم رو دارم ،می دونم
که خیلی از روزهای خوب و بد زندگیم رو فراموش کردم 
و به سختی می تونم چیزی ازش به یاد بیارم
قبل از اینکه فراموشی هام بیشتر از این بشه باید 
شروع کرد!قطعا روزی دوباره دلم برای مرور خاطرات
روزها گذشته تنگ خواهد شد!